مدتی بود به خاطر گرفتاری نمی تونستم بنویسم و از همه دوستان عزیز ممنون...
تقویم را که ورق میزدم تو چند روز گذشته تو مهر ماه دو روز به معلولین اختصاص یافته بود، یه روزش روز ناشنوایان و یه روز هم برای نابینایان.
تلویزیون چند دقیقه ای راجع به این معلولان حسی، با مسئولان مربوطه گفتگو کرد و برخی از روزنامه ها هم چند خطی نوشتندو... البته سال بعد نیز این داستان ادامه پیدا خواهد کرد و هیچ مشکلی از این انسان ها حل نخواهد شد که هیچ، بلکه روز به روزم اضافه خواهد شد!
اصلا اینجا جهان سوم است و قرارهم نیست اوضاع بهتر شود. آیا مگر انسانهایی که چهار ستون بدنشان کاملا سالم است کاراشون روبراه تر شده که من اینچنین انتظاری را داشته باشم که (disable) های این جامعه هم اوضاع شون بهتر بشه؟زهی خیال باطل!!
بچه که بودم یادمه اوایل جنگ چقدر دلمون برای خوردن برنج تنگ میشد.آخه برنج کوپنی بود و هر چند ماه یه بار کوپن اعلام میکردند.پدر و مادر ها هم برای گرفتن همین آذوقه جیره بندی(کره ،روغن،پنیر ،برنج و مرغ و گوشت و...)ساعت ها تو صف وای می ایستادند تا ۲ کیلو برنج بسیار بی کیفیت خارجی بگیرند و خدا رو شکر کنند که زن و بچه شون شب گرسنه نمی خوابند! به هر خونواده روزی جند لیتر نفت و گازوئیل میدادند و همه برای صرفه جویی در مصرف سوخت تو یه اتاق می خوابیدند! شب ها خاموشی بود، یا برق جیره بندی میشد و یا تو بمباران هوائی میگفتند چراغ ها رو خاموش بکنید که هواپیما های دشمن نتونن شهر رو تشخیص بدند!؟ کابوس بمباران و موشک باران ،صدای پدافند هوائی امونمون را بریده بود.لامصب صدام هم اغلب دستور بمباران شهر ها را زمستون ها میداد! خوب یادمه وقتی موقع بمباران هوائی، همه تو پناهگاه عمومی جمع میشدند یکی دعا میخوند، دیگری فش میداد،یکی هم خودشو می باخت! همه یک رادیو ترانسیستوری بغل گوششون بود تا که آژیر وضعیت سفید رو بشنوند. در میان صدای پدافند هوائی ناگهان چند صدای مهیبی می اومدکه ناشی از اصابت بمب بود.اگه خیلی شدید بود همه داد میزدند که به نزدیکی ها اصابت کرده و... جالب این که مردم عادت کرده بودند بعد ازشنیدن صدای بمب خیالشون راحت باشه چون مار ها نیششون رو زده بودند و تا چند ساعت بعد دیگر کاری نداشتند! بعد خروج از پناهگاه ،همه از هم مپرسیدند کجا بمب خورده و سپس شنیدن شدن صدای آژیر آمبولانس ها و آتش نشانی ها و ....
از وقتی بنزین جیره بندی شد همه اش به یاد اون روزا می افتم. اون روزا از بازار که رد میشدی میشنیدی که برخی میگن (کوپن کوپن کوپن) الان هم تو پمپ بنزین میبینی به نوعی میگن بنزین بنزین...
هی تلویزیون رو که باز میکنی از ستاد تبصره ۱۳ میگه. آقایون! من و امثال من از حمل و نقل عمومی نمیتونیم استفاده کنیم.تاکسی ها دربستی میگیرند و آژانس ها به خاطر بنزین کرایه شون رو چند برابر کردند. چرا باید هزینه رفت و آمدم چند برابر بشه؟مگه در آمدم رفته بالا؟ تارگی ها می خوان لطفی کنند و بنزین خاص به معلولین بدند اما مگه تمام معلولین خود و خانوادشون ماشین شخصی دارند؟ کی ضررهای من را جبران خواهد کرد؟؟
من کارشناس نیستم اما اگه مصرف بنزین بالا بود عیب از کارخونه های سازنده اتومبیل تون هست که انحصارا دست خودتونه نه شهروندانتون! اگه بنزین قاچاق میشد عیب از ناتوانی نیروهای انتظامی تون بود نه رانندگان! اگر تو این همه سال بجای صرف هزینه های گزاف برای استحصال انرژی از داخل پروتون ها و نوترون ها، چند پالایشگاه بنزین میساختید الان صادر کننده هم بودیم.
تو قسمتی از سریال زیبای مدار صفر درجه، لوکیشنی بود که متفقین پس از اشغال ایران، تو خیابون های تهران رژه میرفتند دکتر پارسا که از پنجره اونا رو میدید گفت: وا اسفا! خدایا! آخه چرا باید مردم اینقدر زجر بکشند...
آهنگ زیبای این سریال را از اینجا میتونید دانلود کنید.
http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=44028
|
|
لینک |
چهارشنبه، 2 آبان، 1386 - فرهاد |
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 17:48  توسط فرهاد
|
این روزا که آغاز ماه رجب قمری است تلویزیون را که باز میکنی هی در مورد شب آرزوها و برآورده شدن آرزوهای مومنین در این ماه میگه.
وقتی بچه بودم و اوایل دوران ابتدائی را میگذروندم در عالم خیالات بچگی به معجزه اعتقاد زیادی داشتم،فکر میکردم اگه آدم در شب های خاصی از خدا چیزی را بخواد صبح که از خواب بیدار میشه فوری به اون خواسته اش میرسه!
شب اعیاد و تولد های امامان، احساس خاصی بهم دست میداد،از عصر شب اعیاد مذهبی، تو دلم رازونیاز میکردم که ای پیغمبر!،امام!،خدا! کاری کنید که من خوب بشم و مثل بقیه بچه ها بتونم بدوم،بازی کنم و...
شب تولد هر امام و پیامبر بهشون رو مینداختم و با اون درک بچگی ازشون میخواستم که وقتی من خواب هستم بیان و رو پاهام دست بکشن تا شفا پیدا کنم و...
یادمه صبح روزهای میلاد، چشمام را که باز میکردم اولین کارم این بود که دستام را رو پاهام میکشیدم اما هیچ تغییری را احساس نمیکردم! با خودم میگفتم حتما گناهی ازم سر زده مثلا درسم را نخوندم یا موقع نوشتن مشق هام چند سطر را به عمد پروندم و مثل اینا... که معجزه رخ نداد!
باز شب میلاد دیگری می اومد و خواسته های پنهانی من که هرگز والدینم متوجه این دعا هام نبودند،از ۱۴ معصوم درخواست میکردم اما هیچ اتفاق خاصی رخ نمی داد !
بتدریج که به سن بلوغ نزدیک میشدم دیگر این دعا ها رو میذاشتم کنار و به دنیا یه جور دیگه نگاه میکردم.
دوران بلوغ دوران تحول فکری و عقیدتی،جنسی،جسمی و بدنی هر فردی است و من نیزبالتبع مشمول همین قانون طبیعی بودم.
با واقعیت مواجه بودم و به باور رسیده بودم که معجزه ای رخ نخواهد داد! از یک طرف نوجوانی بودم که خیلی آرزوهای سرکوب شده ای داشتم و از طرف دیگر دلم میخواست مثل همسالان خود باشم .در این زمان سیستم های پیشرفته مغزی به کمکم اومدند و با ساخت داستانهای جذاب که من همیشه در همه آنها قهرمان آن داستان بودم! به من کمک کردند که بتوانم در برابر آن خواسته های سرکوب شده و واقعیت های موجود، تعادلی بدست بیاورم و با رویا سازی و خیال پردازی به چیزهائی که دلم میخواست حتی برای یک لحظه برسم!!
افسوس که عمر این تخیلات هم بسیار بسیار کوتاه بود و با یک پلک زدن فنا میشد و من دوبار به نقطه سر خط برمیگشتم.
دیپلمم را که گرفتم دیگه مثلا بزرگ شده بودم و بعد از آن دیگه رویا پردازی هم تموم شده بود و من بودم و با کوله باری از امیال سرکوب شده. واقعا مایوس شده بودم دیگر واقعیت را کاملا پذیرفته بودم و ...
این بار مثل فیلسوفان رفتار میکردم و در هر کاری دنبال رابطه بین علت و معلول میگشتم.در ذهنم کل أفرینش را مثلا نقد میکردم! به ادیان ایراد میگرفتم و کل ماورالطبیعه را انکار می نمودم(ریشه اش همان عدم اجابت دعا های بچگیم بود)و ...
اما الان دیگر نه دعائی دارم و نه آرزوی بزرگی،نه خیال پردازی میکنم و نه به اصول آفرینش اشکال میگرم!(آخه من کی بودم که قوانین خلقت را نقد کن؟!)
الان به یه چیز ایمان دارم:
آمدنم دست خودم نبود، زیستن بهم تحمیل شد و رفتنم را نیز هرگز نمیتوانم تعیین کنم!!!!؟؟؟....
|
|
لینک |
سه شنبه، 26 تير، 1386 - فرهاد |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 0:17  توسط فرهاد
|
بالاخره پس از چند ماه کش و قوس فراوان بنزین در ایران یعنی چهارومین صادر کننده نفت خام جهان جیره بندی شد!!
از دیروز تو سایت ها این خبر پیچید و از عصر که رسما اعلام شد به ناگهان خیابونا بطور غیر عادی شلوغ شدند همه رانندگان میخواستند حداقل در فرصت باقیمانده باک خودروشان را پر کنند!
واقعا ترافیک هر روز بیشتر میشود،کارخانه های خودروسازی روزانه هزاران خودرو را وارد خیابانهای ایران میکنند،مردم بنزین را وحشتناک و براحتی میسوزونند و هوا را آلوده میکنند.اتومبیل های تک سرنشین هر روز هزاران بار جلو رهگذران رژه می روند و محیط زیست را آلوده میکنند و ...
اما آن روی سکه...
ایران یکی از بزرگترین وارد کنندگان بنزین است! ذخایر ارزانقیمت زیرزمینی خود یعنی نفت خام را به بهای ناچیزی فروخته و به جای آن بنزین گرانقیمت وارد مینمائیم! و برای هر ایرانی شرم آور است که بداند ایران از کشورهائی مثل ترکیه،آذربایجان،امارات و سوریه و... بنزین وارد میکند.
ما در جهان ادعا میکنیم که انرژی هسته ای حق مسلم ماست! خبر های خوش هسته ای هر روز به گوشمان میرسد و دانشمندان جوان هسته ای دیگر پس از دست یابی به (یو.اف.۶) و ساخت سانتریفیوژ موفق به غنی سازی اورانیم آنهم به مقیاس صنعتی دست یافته اند. اما و اما قادر نیستیم یک پالایشگاه بنزین درست کنیم تا بنزین مان را با قیمت ارزان بسازیم و حتی صادر هم بکنیم...
براستی کوفی عنان در واپیسن روزهای صدارتش درست گفته که جهان نگران فعالیت های هسته ای ایران نباشد کشوری که نمیتواند پالایشگاه بسازد قادر نیست فعالیت هسته ای انجام دهد؟!!!...
|
|
لینک |
چهارشنبه، 6 تير، 1386 - فرهاد |
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 16:27  توسط فرهاد
|
امروز در کنار یک دکه روزنامه فروشی مشغول خوندن تیتر روزنامه ها بودم.در کنار روزنامه ها انواع مجلات و هفته نامه ها ی ورزشی،سینمائی و عامه پسند یا به اصطلاح روزنامه نگاران نشریات زرد، چشم عابران و بخصوص دختران نوجوان را به سوی خود جلب میکرد. روزنامه همیشگی ام را انتخاب و خواستم برای پرداخت پولش بسوی صاحب دکه بروم. ۵ تا دختر که تین ایجر هم بودند غرق خوندن یکی از نشریات زردی بودند که تیترش در مورد رابطه جنسی فلان بازیکن فوتبال با فلان هنرپیشه معروف بود ! و۳ تا پسرم هم در مورد برنامه هفته گذشته ۹۰ و میهمانش علی دائی حرف میزدند .من در حلقه دور آنها بودم و ۲ بار بهشون گفتم که اجازه بدید برم اما آنها زیاد اعتناعی نکردند.بالاخره با زحمت از بینشون رد شدم اما چون کنترل کافی در این مواقع که میخوام کار سریعی بکنم بر روی عضلات پایم ندارم، یهو به یه خانوم که یک شانه تخم مرغ دستش بود و مشغول خرید روزنامه بود، برخورد کردم و کل تخم مرغ ها با شانه اش به زمین ریخت و شکست. بسیار خجالت کشیدم و معذرت خواستم اما تخم مرغها شکسته بودند و کفش و لباس خانم و یک پسر دیگر را کثیف کرده بودند. دوباره معذرت خواستم و به خانومه گفتم پول تخم مرغها چقدر میشه بپردازم. خانومه کفش هاشو با دستمالی تمیز کرد و با اکراه لبخندی زد و گفت فدای سرت! تمام اصرار من ثمری نداشت و خانوم بهم گفت اصلا پولی ازت نمیگیرم پولش انگار صدقه ای بود که پرداختم !!
از این حرفش بسیار یکه خوردم، فوری پولی از کیفم در آورده و به دستش دادم و گفتم بیا این پولت میخوای تخم مرغ بخر یا میخوای در حق کس دیگری صدقه بده نه من!
خانومه یه لحظه جا خورد و تا خواست جوابی بهم بده من سوار تاکسی شدم و دور شدم.
بعد از اینکه خشمم از این حرفش کاهش یافت خودم را سرزنش کردم که نبایستی اینطوری عکس العمل نشان میدادم، از طرف دیگر ناراحت بودم و با خودم میگفتم که خدایا چرا معلولیت اینقدر ترحم زاست که که افراد سالم به خودشان حق میدند که براحتی به فرد معلول اینگونه اهانت کنند؟! آخه اگه بجای من فرد دیگری باعث این حادثه میشد خانومه میتونست به خودش اجازه بده و آن را صدقه بنامه؟!و...
+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 23:53  توسط فرهاد
|
چند وقتیه سریال مدار صفر درجه دوشنبه ها از شبکه اول پخش میشه.بعنوان یک بیننده معمولی و نه یک منتقد فیلم به نظر من سریال متمایزی در بین دیگر مجموعه های مشابه هستش. داستان فیلم بسیار روان و از کشدار شدن موضوع که آفت خیلی از سریال های ایرانی است تا حد بسیاری اجتناب گردیده است. هنرپیشه ها بخوبی در نقش جا افتاده اند و انتخاب لوکیشن ها عالی است. موسیقی تیتراژ فیلم نیز بی نظیر است و دوبلاژ این مجموعه با توجه به چند زبانی بون هنرپیشه ها از کیفیت بالائی برخوردار است و در مجموع کارگردان این فیلم اثر خوب و قابل قبولی را از خود بجای گذاشته است.
بحبوحه جنگ جهانی دوم و اشغال پاریس توسط ارتش هیتلر،تمایلات رضاشاه و هیئت حاکمه ایران یه آلمان،خوشرفتاری سربازان آلمانی با اتباع ایران به خاطر هم نژادی و برتری نژادی قوم آریا! و در این میان رابطه عاطفی ملایم اما غیر معمول بین یک دانشجوی ایرانی مسلمان موقر و با فرهنگ با یک دختر یهودی و یک عشق شکست خورده همسر سفیر ایران و... داستان های محموعه های آتی و همچنین مباحث داغ فلسفی و کندو کاوی در میان فلاسفه شرق و غرب و همچنین کار غیر عادی در مجموعه های داخلی که همان بازی دختران مجاری و فرانسوی بدون حجاب در کنار هنر پیشه های ایرانی ،باعث شده بینندگان زیادی را به خود جذب نماید.
دوران دبیرستان معلمی تاریخی داشتم که همیشه افسوس این را میخورد که اگر هیتلر فاتح جنگ میشد آنوقت ایران یک متحد قدرتمند آلمان در آسیا بود!
رضا شاه و دستیارانش با شعار رجعت به ایران باستان پا به عرصه گذاشت و مرتبا با یادآوری شکوه تمدن ایرانی اینطور القا میکردند که تنها راه بازگشت به شکوه امپراطوری ایران تغییر فرهنگ و دین و ... میباشد. در آنروزها هم هیتلر که برتری نژادی قوم آریا را به رخ جهانیان میکشید ایرانیان را ( هم نژاد) خود دانست و با فرستادن هدایائی به رضاشاه فتوحات خود را به هم نژاد های خود تبریک گفت! مردم ایران هم که چیزی برای گفتن نداشتند و تنها با گذشته خودشان زندگی میکردند حرفای هیتلر در مورد برتری نژادی آریا جدی گرفتند طوریکه پس از گذست چندین دهه از آن ساله وقتی صحبت هوش و ذکاوت در بین ایرانی ها به میان میاید مردم ایران خودشان را با هوشترین،زیرک ترین مردم جهان میپندارند!! و وقتی مثالی را نمیتوانند ارائه کنند بهترین دانشمندان ناسا،مراکز تحقیقاتی و برترین اساتید دانشگاه های ایالات متحده را ایرانی میشناشند!!!؟
دیشب در سریال نیروهای اشغالگر آلمانی در پاریس از دانشجوی ایرانی اوراق هویت خواستند وقتی دیدند ایرانی است با احترام با او رفتار کردند اما اگر حتما امروز او را میدیدند به گمان برای انگشت نگاری و برای اثبات تروریست نبودن وی او را به گشتاپو میبردند!!
این سریال با تمام کار خوب و قوی نتیجه ای جز آنچه جناب احمدی نژاد و دولت فخیمه ایران میپندارند را نخواهد داشت. مسلما یهودی ها قومی خوب خواهند بود که اندکی صهیونیست بدنامش کرده و یا عملکرد هیتلر و قتل عام و جنایاتش از مردم آلمان جداست و و و و از همه مهمتر کشتار یهودیان یا دروغ و افسانه است و یا خود صهیونیست ها در این کار دست داشته اند!!
براستی اگر حرف معلم تاریخ درست بود و هیتلر فاتح میشد آنوقت ایران الان چه سرنوشتی داشت؟ و یا اگر رضا شاه فریب هیتلر را نمیخورد و بجای متحدین با متفقین طرح دوستی میریخت آیا به جزیره موریس تبعید میشد و پسرش که دست نشانده همان متفقین بود، بجایش بر اریکه کاخ مرمر تکیه میکرد و حوادث بعدی هم اتفاق می افتاد؟! و ...
|
|
لینک |
چهارشنبه، 23 خرداد، 1386 - فرهاد |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:37  توسط فرهاد
|
امروز عصر که بارون زد و آفتاب در اومد دلم خواست به پارکی برم تا از هوای بهاری استفاده کنم.تنها بودم، از تاکسی که پیاده شدم تازه یادم افتاد که آی خدا بیست تا پله آن هم بدون نرده داره. تردید داشتم که برگردم یا برم بالا، آخه اگر نرده داشت میتونستم از اون کمک بگیرم اما چیزی نداشت.همه می اومدندو میرفتن اما من همچنان اندر خم پله اول!
دلم یه بازوی دوست و آشنائی و کرده بود که پیدا بشه و ازش کمک بخوام اما دریغ از آشنا. از طرفی اینجور مواقع حالا درست یا اشتباه اصلا از غریبه دلم نمیخواد کمک بگیرم.به زحمت چند پله اول رو بالا رفتم اما مگه میشد رفت انگار که مثلا داشتم به قله اورست صعود میکردم!!
پله ها اینطوری چیده شده بود که ۵ تا پله پشت سر هم بود بعد حدود یک متر صاف و دوباره پنج پله بعدی.
فکر کنم یه بیست دقیقه ای طول کشید که که تا پله هیجدهم رسیدم و دو قدمی فتح قله اورست بودم که یه پسر بچه ای شیطون که داشت رو پله ها میدوید بهم برخورد کرد من افتادم به پاگرد سومی و دستم کمی خونی شد. چند نفری اومدندو بلندم کردندو من بازوی یکیشون رو گرفتم تا رسیدم به اوج قله!!
شاید برای کسائیکه مشکل حرکتی ندارند رفتار امروز من براشون احمقانه به نظر بیاد اما همتایان من نیک میدانند که کمک گرفتن از دیگران برای گذشتن از موانع شبیه جلو بردن کاسه گدائی است!!
لطفا اگر این مشکل و نداری زود موضع نگیر چون تنها اونی میتونه این حرفم را بفهمه که عین خودمه و...
|
|
لینک |
پنجشنبه، 10 خرداد، 1386 - فرهاد |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:36  توسط فرهاد
|
مدتیه وبلاگم فیلتر شده، انگار طرح ارتقاء امنیت جامعه به این وبلاگ نیز اصابت کرده و...
سالها پیش یعنی وقتی داشتم دیپلم میگرفتم و خودم رو برای کنکور آماده میکردم برای یه درس که احساس میکردم ضعیف هستم معلم خصوصی گرفتم.این آقای معلم کنکور که برای خودش هم اسم و رسمی داشت و الان هم ساعت حق التدریسی ایشان از یک مدرس دانشگاه با درجه دانشیاری و حتی استادی هم زیاد است!! پول هنگفتی(حداقل برای خونواده من) برای ۲۰ جلسه مطالبه نمود که قادر به پرداخت نبودیم بالاخره پس از چونه زنی گفت من برای ۴ دختر این درس رو میخوام تدریس کنم با خونواده آنها صحبت میکنم اگر موافقت کردند تو با پرداخت یک چهارم این پول تو کلاسم شرکت کن.(شرایط زمانی و فرهنگی الان با اوائل دهه هفتاد قابل مقایسه نیست آنوقت ها فشار خیلی شدیدتر بود و اگه میفهمیدند آموزشگاهی مختلط هستش فورا درش رو تخته میکردند) و سرانجام من در کنار آن چهار دختر کلاس نیمه خصوصی را در یک آموزشگاه خارج از وقت رایج آغاز کردم.جلسات آغازین رفتار دختر ها جالب بود موقعی که معلم استراحت میداد آن دختر ها رفتارشان(همگی با هم از قبل دوست بودند) طوری بود که انگار یک پسری خنثی! در کلاس نشسته و چون معلولیتی داره چیزی حالیش نیست! اما کم کم رفتارشان با من عوض شد و ما پنج تائی با معلم دیگری هم صحبت کردیم که درس دیگری را با این شرایط اما با هزینه بسیار نازلتر از این آقا معلم اولی تدریس نماید. یک روز پس از اتمام امتحانات نهائی ثلث سوم و ۲۰ روز مانده به مرحله دوم کنکور(کنکور تا چند سال پیش دو مرحله ای بود) عصر بین دو معلم یکساعت وقت بیکاری داشتیم.من رفتم بیرون از آموزشگاه و به داخل یک آبمیوه فروشی وارد شدم داشتم بلند میشدم که دیدم یکی از دخترای همکلاسم وارد مغازه شد و چون تنها کنار میز من جای نشستن بود اومد و نشست.با هم مشغول حرف زدن بودیم که یهو دیدم دو مرد ریشو که اونوقت ها بهشون حزب اللهی میگفتن و جزو مشتری ها بودند از جاشون بلند شدند و به طرف ما اومدند که نسبتتون با هم چیه و این حرفا؟!! مردک غول پیکر که بوی بسیار بد عرق تن هم میداد از بازوم گرفت و خواست بلندم کنه اما چون من بخاطر شرایط جسمیم کنترلی روی خودم نداشتم با یه هول دادن روی میز بغل دستی ام افتادم و با میز و لیوانها رو زمین پخش شدم.این مردک پس از به زمین خوردنم متوجه معلولیتم شد و مشتری های توی مغازه به این عملش اعتراض کردند. مرد عوضی بهم گفت دعا کن که پات چلاقه!! و الا یه بلائی سرت میاودم که پرندگان هم به حالت گریه کنند و از مغازه بیرون رفتند.
پول لیوانهای شکسته و آبمیوه های ریخته شده به زمین را هم دادم و از مغازه اومدم بیرون اما اصلا حال درست و حسابی نداشتم آخه تو اون سنین حساس پیش همه خیلی تحقیر شده بودم. تو دلم به هرچی حزب االهی و... فش میدادم اما آروم نمیشدم. سه روز کلاس نرفتم روز چهارم که رفتم حتی معلم هم بهم دلداری داد و گفت تو میتونی با رسیدن به درجات علمی خودت رو نشون بدی و ... .
چند سال پیش بطور اتفاقی آن دختر را در یک مکان عمومی به اتفاق نامزدش دیدم.او بهم آن اونروز را یاداور شدو گفت ببین حالا چقدر اوضاع عوض شده و ... و یک نکته هم بهم گفت که آنموقع دلیل رفتار جلسات اول دخترها را نسبت به خودم فهمیدم. بهم گفت وقتی آقای معلم به والدین دخترها گفته که یک پسری هم میخواد بیاد کلاس والدینشان بشدت مخالفت کردند اما وقتی معلم توضیح داده که طرف معلولیت داره والدینشان نظرشون عوض شده و گفتن پس بی خطره مانعی نداره!!!
این روزا که شاهد برخورد پلیس با جوانان هستیم نمیدونم چرا این خاطره پس از ۱۵ سال دوباره برام زنده شده و شاید هم جامعه مان ارتحاعی شده و دوباره به دهه های جنگ و بگیرو ببند برگشتیم...!!!
|
|
لینک |
سه شنبه، 25 اردىبهشت، 1386 - فرهاد |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:35  توسط فرهاد
|
چند وقتیه که فیلم ۳۰۰ قلب هر عاشق ایرانی رو جریحه دار کرده،این نه اولین بار است و نه آخرین بار ، و ما به این زودی ها شاهد ساخت ازاین دست فیلم هائی خواهیم بود.
من منتقد فیلم نیستم اما میدانم که هر وطن پرستی با دیدن این فیلم چقدر مایوس خواهد شد. اگر به نظرات فلاسفه دقت کنیم میبینیم که هر تمدنی ابتدا تولد یافته و به جوانی خود میرسد سپس به یک مرحله از بلوغ و بالندگی رسیده و قدرتمندانه قدم بر میدارد اما از آنجائیکه قائده کلی (دار الفان) برکل هستی حاکم است این تمدن هم بطرف زوال رفته و مرگ آن تمدن رخ خواهد داد. از افلاطون گرفته تا ابن خلدون و تا فیلسوفان امروزی همگی متفق اند که با مرگ یک تمدن هرگز آن تمدن از نوع متولد نخواهد شد و...
تمدن ایران در هم شکست زمانیکه تازیان تارو مارش کردند،تمدن ایران فرو ریخت زمانیکه مغولها غارتش کردند.تمدن ایران مرد زمانیکه حکومت های بی کفایت قرن های اخیر بر مسند تکیه کردند و...
تمدن ایران فراموش شد زمانیکه بچه مدرسه ای ها بجای شناختن تاریخ با شکوه گذشته شان، تاریخ اعراب را امتحان دادند ،تلویزیون ما با صرف هزینه های گزاف هر روزه زندگی سرداران و شخصیت های عربی را به تصویر میکشد اما دریغ از ساخت یک داستان از شاهنامه!
وقتی در داخل تاریخ تحریف میشود و کوروش،داریوش و خشایار و... افرادی مستبد معرفی میشوند، تحت جمشید جرثومه ظلم و نماد استبداد قلمداد شود، قبر کوروش در حال رفتن به زیر آب است ،چهار شنبه سوری نماد آتش پرستی است، شهر سوخته در حال غارت است ،ابن سینا و ابوریحان عرب میشوند و مولوی ترک و... و کسی هم دم بر نمی آرد آنوقت چطور از بیگانگان و دشمنان انتظار داشت که علیه ایران فیلمی نسازند.
وقتی در اثر بی تدبیری مسولان من ایرانی که حتی قادر به دفاع شخصی نیستم در دنیا بهم به چشم یک آدمکش و تروریست نگاه می کنند چطور میتوانم ثابت کنم که خشایار شاه خونخوار نیست و و سربازانش جانی و بی رحم نبودند و...
براستی آیا فلاسفه راست میگویند؟؟؟؟!!!....
من از بیگانگان هرگز نترسم
که هر چه کرد با من آن آشنا کرد
|
|
لینک |
پنجشنبه، 24 اسفند، 1385 - فرهاد |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:34  توسط فرهاد
|
تو یه رستوران سنتی نشسته بودم به هر طرف که چشم مینداختم پر از دختر و پسرائی بودند که به رستوران اومده بودند و اوقات خوشی و با هم میگذروندند.برخی پسرا از نظر چهره تفاوت چندانی با دخترا نداشتند و ابروهای گرفته شده آنها و رژ لب و سفید کننده و... و از همه جالبتر طرز حرکات پسرا خیلی شبیه دخترا بود و گاهی هم برعکس، برخی دخترا یه جورائی خودشون رو مثل پسرا کرده بودند.
بوی قلیون میوه ای،چائی و سیگار به همراه بوی غذا محوطه سالن رو پر کرده بود صدای تند موسیقی با همهمه و خنده ها و شیطنت های دختر و پسرها در هم آّمیخته بود. مشغول مکالمه تلفنی بودم که احساس کردم صداهای محیط یهو آروم شد و نگاه ها به طرف در خیره شد دقت که کردم دیدم دختری عصا بدست همراه پسری که به نظر فلج مغزی میومد آروم آروم و از پله ها پائین میان.صاحب رستوران در حالیکه صندلی خای نبود فورا پا شد و در وسط های رستوران براشون جا باز کرد.سرم را به همه جا چرخوندم چند لحظه نه پکی به سیگارها زده میشد و نه دود قلیانی از دهن خارج میشد و نه دستی یواشکی بدنی را لمس میکرد!
نگاه های سنگین دست از سر اونا حتی موقع غذا خوردنشون بر نداشته بود. پسره رو حرکات دستش کنترل کافی نداشت و لرزش دستش غذا را از قاشق به اطراف میپراند و گاهی آب دهانش هم جاری میشد اما دختر تنها معلولیت در پا داشت . چون زاویه دید من طوری بود که بخوبی اونا رو میدیدم و اونا منو نه ، کاملا رفتار مردم عادی به همنوع های معلولم را زیرر نظر داشتم. کنار میز بغل اونا دختر و پسری و با تیپ و پوشش آنچنانی مشغول خوردن غذا بودند که دختر با دیدن آب دهن پسر معلول که از دهنش جاری میشد ، صورتش رو در هم پیچید و با عصبانیت کیفش رو برداشت و پسر هم به دنبال دختر غذایش را نیمه تمام گذاشت و پا شدند و به طرف مدیر رستوران رفتندو باهاش بحث کردند و با عصبانیت از اونجا خارج شدند.
دختر معلول که وضع رو اینچنین دید دستمالی را برداشت و دهان پسر را که انگار نامزدش بود تمیز کرد و خود غذا را دهن پسر میگذاشت. کم کم اهالی رستوران به این وضع عادت کردند و دوباره وضع به حالت قبلی بازگشت هر چند که چشم به اونا هم داشتند.
با خودم گفتم چرا این همه تفاوت؟! مگر گناه این دو جوان چه بود که هیچکس حتی خود من حریم خصوصی آن دو را محترم ندونستند و با نگاه هایشان به آن دو ، دل عاشقانیشان را لگد مال کردند.همین پسرا و دخترائی که در پارکهای جنگلی ادای روشنفکری در می آرند و به لب گرفتن و بوسیدن و نوازش دو نفر، نگاه هم نمی کنن حالا نگاهشان را زوم کردند به نحوه غذا خوردن دو معلول عاشق!! چرا لمس بدن و...دوست دختر و پسرا آن هم در تاکسی به چشم نمیاد اما یه رستوران رفتن معلول این همه زیر زره بین هستش؟
ازدواج بین دو معلول اگرچه میتونه آسون تر انجام بگیره اما دو طرف باید آنقدر ظرفیت داشته باشند که بتونن علاوه بر نقص جسمی نگاه ها و حرفای اطرافیانشون رو هم تحمل کنند و...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:33  توسط فرهاد
|
بارها در تاریخ شنیدیم که انسان هائی به ناگهان در زندگیشان دچار تحول شدند و به ناگهان تبدیل به انسانی دیگر گشتند و نامشان به نیکی ماند و...
در چند سال اخیر خیلی از مسئولین،نویسندگان،چماق داران!،و ... رو می بینیم که دارند متحول میشوند انگار یک اپیدمی در بین شان افتاده و می خوان با یک چرخش ۱۸۰ درجه ای به ناگهان بر تمام عقاید و نظرات گذشته شان خط بطلان بکشند و آن را زیر سوال بکشند! برخی شجاعت پیدا میکنن و میگن مسیرمون را اشتباه رفتیم و برخی قادر به ابراز نیستند و تنها از طرز فکر هم کیشان گذشته خود انتقاد میکنند!
از دوران نوجوانی عاشق فیلم های محسن مخملباف بودم بسیاری از فیلمهایش را می دیدم حتی آن فیلمهایش که توقیف شد که از طریق کلوپ های فیلم البته بطور غیر قانونی،بدستم رسید مثل شبهای زاینده رود و نوبت عاشقی. نمیدونم شاید یکی از دلایل علاقه به فیلم های ایشان این بود که آقا محسن متحول شده بود آخه بارها در نقد فیلمهایش خونده بودم که اون اول ها مخملباف بدون وضو سر صحنه نمی رفت و بعد یهو متحول شد و نوبت عاشقی رو ساخت و سال پیش همین کارگردان فیلم فلسفه سکس را در تاجیکستان ساخت!
الان همه جا پر از محسن مخملباف شده و خیلی ها به یک تحول عظیم فکری و نظری رسیدند! کمی که تو ذهنم فلاش بک میکنم میبینم، یک آقائی که تا دیروز رئیس قل چماقداران بود یهو روزنامه نگار شد بعد بقدری به دختران و به شیطنت های این دوران جوانی سوء نظر داشت که در فیلمی همه آنها را فاحشه محسوب کرد! امسال با فیلمی دیگر وارد جشنواره شد وقتی هم جایزه ای نگرفت همه هیئت ژوری رو تمسخر کرد و...
چند روز پیش آقائی از... چنان در تلویزیون وطنی از دموکراسی و محسنات آن و همچنین از جا نیفتادن آزادی ها در ایران حرف میزد که سابقه گذشته اش را نمی دید! و ...
نمیدونم اسم این را تحول و دگردیسی باید گذاشت یا انطباق مطابق زمان جهت رسیدن به خواسته ها! آیا قوانین فیزیکی که کربن را الماس میکند و سنگ آهک را مرمر میسازد در مورد انسان هم صادق است یا انسانها بر اثر شرایط زمانی زود به زود نقاب میزنند! و...
اي بازيگر گريه نکن ماهمه مون مثل هميم
صبح ها که از خواب پاميشيم نقاب به صورت مي زنيم
يکي معلم مي شه و يکي مي شه خونه بدوش
يکي ترانه ساز مي شه يکي مي شه غزل فروش
کنه نقاب زندگي تا شب رو صورتاي ماست
گريه هاي پشت نقاب مثل هميشه بي صداست
هر کسي هستي يکدفعه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن رها شو از حيله خواب
نقش يک دريچه رو ميله قفس بکش
براي يک بار که شده جاي خودت نفس بکش
کاش که مي شد تو زندگي ما خودمون باشيم و بس
تنها براي يک نقاب حتي براي يک نفس
تا کي به جاي خودما نقابمون حرف بزنه
تا کي سکوت رو رج زدن نقش همايش غمه
هر کسي هستي يکدفعه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن رها شو از حيله خواب
نقش يک دريچه رو ميله قفس بکش
براي يک بار که شده جاي خودت نفس بکش
مي خوام همين ترانه رو تو صحنه فرياد بزنم
نقابم و پاره کنم جاي خودم داد بزنم
|
|
لینک |
شنبه، 5 اسفند، 1385 - فرهاد |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:32  توسط فرهاد
|