تبليغاتX
دلتنگي هاي يك معلول

دلتنگي هاي يك معلول

اجتماعی

مدار صفر درجه و...

چند وقتیه سریال مدار صفر درجه دوشنبه ها از شبکه اول پخش میشه.بعنوان یک بیننده معمولی و نه یک منتقد فیلم  به نظر من سریال متمایزی در بین دیگر مجموعه های مشابه هستش. داستان فیلم بسیار روان و از کشدار شدن موضوع که آفت خیلی از سریال های ایرانی است تا حد بسیاری اجتناب گردیده است. هنرپیشه ها بخوبی در نقش جا افتاده اند و انتخاب لوکیشن ها عالی است. موسیقی تیتراژ فیلم نیز بی نظیر است و دوبلاژ این مجموعه با توجه به چند زبانی بون هنرپیشه ها از کیفیت بالائی برخوردار است و در مجموع کارگردان این فیلم اثر خوب و قابل قبولی را از خود بجای گذاشته است.

بحبوحه جنگ جهانی دوم و اشغال پاریس توسط ارتش هیتلر،تمایلات رضاشاه و هیئت حاکمه ایران یه آلمان،خوشرفتاری سربازان آلمانی با اتباع ایران به خاطر هم نژادی و برتری نژادی قوم آریا! و در این میان رابطه عاطفی ملایم اما غیر معمول بین یک دانشجوی ایرانی مسلمان موقر و با فرهنگ با یک دختر یهودی و یک عشق شکست خورده همسر سفیر ایران و... داستان های محموعه های آتی  و همچنین مباحث داغ فلسفی و کندو کاوی در میان فلاسفه شرق و غرب و همچنین کار غیر عادی در مجموعه های داخلی که همان بازی دختران مجاری و فرانسوی بدون حجاب در کنار هنر پیشه های ایرانی ،باعث شده بینندگان زیادی را به خود جذب نماید.

دوران دبیرستان معلمی تاریخی داشتم که همیشه افسوس این را میخورد که اگر هیتلر فاتح جنگ میشد آنوقت ایران یک متحد قدرتمند آلمان در آسیا بود!

رضا شاه  و دستیارانش با شعار رجعت به ایران باستان پا به عرصه گذاشت و مرتبا با یادآوری شکوه تمدن ایرانی اینطور القا میکردند که تنها راه بازگشت به شکوه امپراطوری ایران تغییر فرهنگ و دین و ... میباشد. در آنروزها هم هیتلر که برتری نژادی قوم آریا را به رخ جهانیان میکشید ایرانیان را ( هم نژاد) خود دانست  و با فرستادن هدایائی به رضاشاه فتوحات خود را به هم نژاد های خود تبریک گفت! مردم ایران هم که چیزی برای گفتن نداشتند و تنها با گذشته خودشان زندگی میکردند  حرفای هیتلر در مورد برتری نژادی آریا جدی گرفتند طوریکه پس از گذست چندین دهه از آن ساله وقتی صحبت هوش و ذکاوت در بین ایرانی ها به میان میاید مردم ایران خودشان را با هوشترین،زیرک ترین مردم جهان میپندارند!! و وقتی مثالی را نمیتوانند ارائه کنند بهترین دانشمندان ناسا،مراکز تحقیقاتی و برترین اساتید دانشگاه های ایالات متحده را ایرانی میشناشند!!!؟

دیشب در سریال نیروهای اشغالگر آلمانی در پاریس  از دانشجوی ایرانی اوراق هویت خواستند وقتی دیدند ایرانی است با احترام با او رفتار کردند اما اگر حتما امروز او را میدیدند به گمان برای انگشت نگاری و برای اثبات تروریست نبودن وی او را به گشتاپو میبردند!!

این سریال با تمام کار خوب و قوی نتیجه ای جز آنچه جناب احمدی نژاد و دولت فخیمه ایران میپندارند را نخواهد داشت. مسلما یهودی ها قومی خوب خواهند بود که اندکی صهیونیست بدنامش کرده و یا عملکرد هیتلر و قتل عام و جنایاتش از مردم آلمان جداست و و و و از همه مهمتر کشتار یهودیان یا دروغ و افسانه است و یا  خود صهیونیست ها در این کار دست داشته اند!!

براستی  اگر حرف معلم تاریخ درست بود و هیتلر فاتح میشد آنوقت ایران الان چه سرنوشتی داشت؟ و یا اگر رضا شاه فریب هیتلر را نمیخورد و بجای متحدین با متفقین طرح دوستی  میریخت آیا به جزیره موریس تبعید میشد و پسرش که دست نشانده همان متفقین بود، بجایش بر اریکه کاخ مرمر تکیه میکرد و حوادث بعدی هم اتفاق می افتاد؟! و ...

لینک
چهارشنبه، 23 خرداد، 1386 - فرهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:37  توسط فرهاد  | 

کمک و...

امروز عصر که بارون زد و آفتاب در اومد دلم خواست به پارکی برم تا از هوای بهاری استفاده کنم.تنها بودم، از تاکسی که پیاده شدم تازه یادم افتاد که آی خدا بیست تا پله آن هم بدون نرده داره. تردید داشتم که برگردم یا برم بالا، آخه اگر نرده داشت میتونستم از اون کمک بگیرم اما چیزی نداشت.همه می اومدندو میرفتن اما من همچنان اندر خم پله اول!

دلم یه بازوی دوست و آشنائی و کرده بود که پیدا بشه و ازش کمک بخوام اما دریغ از آشنا. از طرفی اینجور مواقع حالا درست یا اشتباه اصلا از غریبه دلم نمیخواد کمک بگیرم.به زحمت چند پله اول رو بالا رفتم اما مگه میشد رفت انگار که مثلا داشتم به قله اورست صعود میکردم!!

پله ها اینطوری چیده شده بود که ۵ تا پله پشت سر هم بود بعد حدود یک متر صاف و دوباره پنج پله بعدی.

فکر کنم یه بیست دقیقه ای طول کشید که که تا پله هیجدهم رسیدم  و دو قدمی فتح قله اورست بودم که یه پسر بچه ای شیطون که داشت رو پله ها میدوید بهم برخورد کرد من افتادم به پاگرد سومی   و دستم کمی خونی شد. چند نفری اومدندو بلندم کردندو من بازوی یکیشون رو گرفتم تا رسیدم به اوج قله!!

شاید برای کسائیکه مشکل حرکتی ندارند رفتار امروز من براشون احمقانه به نظر بیاد اما همتایان من نیک میدانند که کمک گرفتن از دیگران برای گذشتن از موانع شبیه جلو بردن کاسه گدائی است!!

لطفا اگر این مشکل و نداری زود موضع نگیر چون تنها اونی میتونه این حرفم را بفهمه که عین خودمه و... 

لینک
پنجشنبه، 10 خرداد، 1386 - فرهاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:36  توسط فرهاد  | 

ارتجاع...

مدتیه وبلاگم فیلتر شده، انگار طرح ارتقاء امنیت جامعه به این وبلاگ نیز اصابت کرده و...

سالها پیش یعنی وقتی داشتم دیپلم میگرفتم و خودم رو برای کنکور آماده میکردم برای یه درس که احساس میکردم ضعیف هستم معلم خصوصی گرفتم.این آقای معلم کنکور که برای خودش هم اسم و رسمی داشت و الان هم ساعت حق التدریسی ایشان از یک مدرس دانشگاه با درجه دانشیاری و حتی استادی هم زیاد است!! پول هنگفتی(حداقل برای خونواده من) برای ۲۰ جلسه مطالبه نمود که قادر به پرداخت نبودیم بالاخره پس از چونه زنی گفت من برای ۴ دختر این درس رو میخوام تدریس کنم با خونواده آنها صحبت میکنم اگر موافقت کردند تو با پرداخت یک چهارم این پول تو کلاسم شرکت کن.(شرایط زمانی و فرهنگی الان با اوائل دهه هفتاد قابل مقایسه نیست آنوقت ها فشار خیلی شدیدتر بود و اگه میفهمیدند آموزشگاهی مختلط هستش فورا درش رو تخته میکردند)   و سرانجام من در کنار آن چهار دختر کلاس نیمه خصوصی را در یک آموزشگاه خارج از وقت رایج آغاز کردم.جلسات آغازین رفتار دختر ها جالب بود موقعی که معلم  استراحت  میداد آن دختر ها رفتارشان(همگی با هم از قبل دوست بودند) طوری بود که انگار یک پسری خنثی! در کلاس نشسته و چون معلولیتی داره چیزی حالیش نیست! اما کم کم رفتارشان با من عوض شد و ما پنج تائی با معلم دیگری هم صحبت کردیم که درس دیگری را با این شرایط اما با هزینه بسیار نازلتر از این آقا معلم اولی  تدریس نماید. یک روز پس از اتمام  امتحانات نهائی ثلث سوم و ۲۰ روز مانده به مرحله دوم کنکور(کنکور تا چند سال پیش دو مرحله ای بود) عصر بین دو معلم یکساعت  وقت بیکاری داشتیم.من رفتم بیرون از آموزشگاه و به داخل یک آبمیوه فروشی  وارد شدم داشتم بلند میشدم که دیدم یکی از دخترای همکلاسم وارد مغازه شد و چون تنها کنار میز من جای نشستن بود اومد و نشست.با هم مشغول حرف زدن بودیم که یهو دیدم دو مرد ریشو که اونوقت ها بهشون حزب اللهی میگفتن و جزو مشتری ها بودند از جاشون بلند شدند و به طرف ما اومدند که نسبتتون با هم چیه و این حرفا؟!! مردک غول پیکر که بوی بسیار بد عرق تن هم میداد از بازوم گرفت و خواست بلندم کنه اما چون من بخاطر شرایط جسمیم کنترلی روی خودم نداشتم با یه هول دادن روی میز بغل دستی ام افتادم و با میز و لیوانها رو زمین پخش شدم.این مردک پس از به زمین خوردنم متوجه معلولیتم شد و مشتری های توی مغازه به این عملش اعتراض کردند. مرد عوضی  بهم گفت دعا کن که پات چلاقه!! و الا یه بلائی سرت میاودم که پرندگان هم به حالت گریه کنند و از مغازه بیرون رفتند.

پول لیوانهای شکسته و آبمیوه های ریخته شده به زمین را هم دادم و از مغازه اومدم بیرون اما اصلا حال درست و حسابی نداشتم آخه تو اون سنین حساس  پیش همه خیلی تحقیر شده بودم. تو دلم به هرچی حزب االهی و... فش میدادم اما آروم نمیشدم. سه روز کلاس نرفتم روز چهارم که رفتم حتی معلم هم بهم دلداری داد و گفت تو میتونی با رسیدن به درجات علمی خودت رو نشون بدی و ... .

چند سال پیش بطور اتفاقی آن دختر را در یک مکان عمومی  به اتفاق نامزدش دیدم.او بهم آن اونروز را یاداور شدو گفت ببین حالا چقدر اوضاع عوض شده و ... و یک نکته هم بهم گفت که آنموقع دلیل رفتار جلسات اول دخترها را نسبت به خودم فهمیدم. بهم گفت وقتی آقای معلم به والدین دخترها گفته که یک پسری هم میخواد بیاد کلاس والدینشان بشدت مخالفت کردند اما وقتی معلم توضیح داده که طرف معلولیت داره والدینشان نظرشون عوض شده و گفتن پس بی خطره مانعی نداره!!!

این روزا که شاهد برخورد پلیس با جوانان هستیم نمیدونم چرا این خاطره پس از ۱۵ سال دوباره برام زنده شده و شاید هم جامعه مان ارتحاعی شده و دوباره به دهه های جنگ و بگیرو ببند برگشتیم...!!!

لینک
سه شنبه، 25 اردىبهشت، 1386 - فرهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:35  توسط فرهاد  | 

فيلم۳۰۰ و...

چند وقتیه که فیلم ۳۰۰ قلب هر عاشق ایرانی رو جریحه دار کرده،این نه اولین بار است و  نه آخرین بار ، و ما به این زودی ها شاهد ساخت  ازاین دست فیلم هائی خواهیم بود.

من منتقد فیلم نیستم اما میدانم که هر وطن پرستی با دیدن این فیلم چقدر مایوس خواهد شد. اگر به نظرات فلاسفه دقت کنیم   میبینیم  که هر تمدنی ابتدا تولد یافته و به جوانی خود میرسد سپس به یک مرحله از بلوغ و بالندگی رسیده و قدرتمندانه قدم بر میدارد اما از آنجائیکه  قائده کلی (دار الفان) برکل هستی حاکم است این تمدن هم بطرف زوال رفته و مرگ آن تمدن رخ خواهد داد. از  افلاطون گرفته تا ابن خلدون و تا فیلسوفان امروزی همگی متفق اند که با مرگ یک تمدن هرگز آن تمدن  از نوع متولد نخواهد شد و...

تمدن ایران در هم شکست زمانیکه تازیان تارو مارش کردند،تمدن ایران فرو ریخت زمانیکه مغولها غارتش کردند.تمدن ایران مرد زمانیکه حکومت های بی کفایت قرن های اخیر بر مسند تکیه کردند و...

تمدن ایران فراموش شد زمانیکه بچه مدرسه ای ها بجای شناختن تاریخ با شکوه گذشته شان، تاریخ اعراب را امتحان دادند ،تلویزیون ما با صرف هزینه های گزاف هر روزه زندگی سرداران و شخصیت های عربی را به تصویر میکشد اما دریغ از ساخت یک داستان از شاهنامه!

وقتی در داخل تاریخ تحریف میشود و کوروش،داریوش و خشایار و... افرادی مستبد معرفی میشوند، تحت جمشید جرثومه ظلم و نماد استبداد قلمداد شود، قبر کوروش در حال رفتن به زیر آب  است ،چهار شنبه سوری نماد آتش پرستی است، شهر سوخته در حال غارت است ،ابن سینا و ابوریحان عرب میشوند و مولوی ترک و...   و کسی هم دم بر نمی آرد آنوقت چطور از بیگانگان و دشمنان انتظار داشت که علیه ایران فیلمی نسازند.

وقتی در اثر بی تدبیری مسولان من ایرانی که حتی قادر به دفاع شخصی نیستم در دنیا بهم به چشم یک آدمکش و تروریست نگاه می کنند چطور میتوانم ثابت کنم که خشایار شاه خونخوار نیست و و سربازانش جانی و بی رحم نبودند و...

براستی آیا فلاسفه راست میگویند؟؟؟؟!!!....

من از بیگانگان هرگز نترسم

که هر چه کرد با من آن آشنا کرد

لینک
پنجشنبه، 24 اسفند، 1385 - فرهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:34  توسط فرهاد  | 

رستوران و ...

تو یه رستوران سنتی نشسته بودم به هر طرف که چشم مینداختم پر از دختر و پسرائی بودند که به رستوران اومده بودند و اوقات خوشی و با هم میگذروندند.برخی پسرا از نظر چهره تفاوت چندانی با دخترا نداشتند و ابروهای گرفته شده آنها و رژ لب و سفید کننده و... و از همه جالبتر طرز حرکات پسرا خیلی شبیه دخترا بود و گاهی هم برعکس، برخی دخترا یه جورائی خودشون رو مثل پسرا کرده بودند.

بوی قلیون میوه ای،چائی و سیگار به همراه بوی غذا محوطه سالن رو پر کرده بود صدای تند موسیقی با همهمه و خنده ها و شیطنت های دختر و پسرها در هم آّمیخته بود. مشغول مکالمه تلفنی بودم که احساس کردم صداهای محیط یهو آروم شد و نگاه ها به طرف در خیره شد دقت که کردم دیدم دختری عصا بدست همراه پسری که به نظر فلج مغزی میومد آروم آروم و از پله ها پائین میان.صاحب رستوران در حالیکه صندلی خای نبود فورا پا شد  و در وسط های رستوران براشون جا باز کرد.سرم را  به همه جا چرخوندم چند لحظه نه پکی به سیگارها زده میشد و نه دود قلیانی از دهن خارج میشد و نه دستی یواشکی بدنی را لمس میکرد!

نگاه های سنگین دست  از سر اونا حتی موقع غذا خوردنشون بر نداشته بود. پسره رو حرکات دستش کنترل کافی نداشت و لرزش دستش غذا را از قاشق به اطراف میپراند و گاهی آب دهانش هم جاری میشد اما دختر تنها معلولیت در پا داشت . چون زاویه دید من طوری بود که بخوبی اونا رو میدیدم و اونا منو نه ، کاملا رفتار مردم عادی به همنوع های معلولم را زیرر نظر داشتم. کنار میز بغل اونا دختر و پسری و با تیپ و پوشش آنچنانی مشغول خوردن غذا بودند که دختر با دیدن آب دهن پسر معلول که از دهنش جاری میشد ، صورتش رو در هم پیچید و با عصبانیت کیفش رو برداشت و پسر هم به دنبال دختر غذایش را نیمه تمام گذاشت و پا شدند و به طرف مدیر رستوران رفتندو باهاش بحث کردند و با عصبانیت از اونجا خارج شدند.

دختر معلول که وضع رو اینچنین دید دستمالی را برداشت و دهان پسر را که انگار نامزدش بود تمیز کرد و خود غذا را دهن پسر میگذاشت. کم کم اهالی رستوران به این وضع عادت کردند و دوباره وضع به حالت قبلی بازگشت هر چند که چشم به اونا هم داشتند.

 با خودم گفتم چرا این همه تفاوت؟!  مگر گناه این دو جوان چه بود که هیچکس حتی خود من حریم خصوصی آن دو را محترم ندونستند و با نگاه هایشان به آن دو ، دل عاشقانیشان را لگد مال کردند.همین پسرا و دخترائی که در پارکهای جنگلی ادای  روشنفکری در می آرند و به لب گرفتن و بوسیدن و نوازش دو نفر،  نگاه هم نمی کنن حالا نگاهشان را زوم کردند به نحوه غذا خوردن دو معلول عاشق!! چرا لمس بدن و...دوست دختر و پسرا  آن هم در تاکسی به چشم نمیاد اما یه رستوران رفتن معلول این همه زیر زره بین هستش؟

ازدواج بین دو معلول اگرچه میتونه آسون تر انجام بگیره اما دو طرف باید آنقدر ظرفیت داشته باشند که بتونن علاوه بر نقص جسمی نگاه ها و حرفای اطرافیانشون رو هم تحمل کنند و...

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:33  توسط فرهاد  | 

تحول...

بارها در تاریخ شنیدیم که انسان هائی به ناگهان در زندگیشان دچار تحول شدند و به ناگهان تبدیل به انسانی دیگر گشتند و نامشان به نیکی ماند و...

در چند سال اخیر خیلی از مسئولین،نویسندگان،چماق داران!،و ...  رو می بینیم که دارند متحول میشوند انگار یک اپیدمی در بین شان افتاده و می خوان با یک چرخش ۱۸۰ درجه ای به ناگهان بر تمام عقاید و نظرات گذشته شان خط بطلان بکشند و آن را زیر سوال بکشند! برخی شجاعت پیدا میکنن و میگن مسیرمون را اشتباه رفتیم و برخی قادر به ابراز نیستند و تنها از طرز فکر هم کیشان گذشته خود انتقاد میکنند!

   از دوران نوجوانی عاشق فیلم های محسن مخملباف بودم  بسیاری از فیلمهایش را می دیدم حتی آن فیلمهایش که توقیف شد که  از طریق کلوپ های فیلم البته بطور غیر قانونی،بدستم رسید مثل شبهای زاینده رود و نوبت عاشقی. نمیدونم شاید یکی از دلایل علاقه به فیلم های ایشان این بود که آقا محسن متحول شده بود آخه بارها در نقد فیلمهایش خونده بودم که اون اول ها مخملباف بدون وضو سر صحنه نمی رفت و بعد یهو متحول شد و نوبت عاشقی رو ساخت و سال پیش همین کارگردان فیلم فلسفه سکس را در تاجیکستان  ساخت!

الان  همه جا پر از محسن مخملباف شده و خیلی ها به یک تحول عظیم فکری و نظری رسیدند! کمی که تو ذهنم فلاش بک میکنم میبینم، یک آقائی که تا دیروز رئیس قل چماقداران بود یهو روزنامه نگار شد بعد بقدری به دختران  و به شیطنت های این دوران جوانی سو‌ء نظر داشت که در فیلمی   همه آنها را فاحشه محسوب کرد! امسال با فیلمی دیگر وارد جشنواره شد وقتی هم جایزه ای نگرفت همه هیئت ژوری رو تمسخر کرد و...

چند روز پیش آقائی از... چنان در تلویزیون وطنی از دموکراسی و محسنات آن  و همچنین از جا نیفتادن آزادی ها در ایران حرف میزد که سابقه گذشته اش را نمی دید! و ...

نمیدونم اسم این را تحول و دگردیسی باید گذاشت یا انطباق مطابق زمان جهت رسیدن به خواسته ها!  آیا قوانین فیزیکی که کربن را الماس میکند و سنگ آهک را مرمر میسازد در مورد انسان هم صادق است یا انسانها بر اثر شرایط زمانی زود به زود نقاب میزنند! و...

 

 اي بازيگر گريه نکن ماهمه مون مثل هميم
صبح ها که از خواب پاميشيم نقاب به صورت مي زنيم
يکي معلم مي شه و يکي مي شه خونه بدوش
يکي ترانه ساز مي شه يکي مي شه غزل فروش
کنه نقاب زندگي تا شب رو صورتاي ماست
گريه هاي پشت نقاب مثل هميشه بي صداست
هر کسي هستي يکدفعه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن رها شو از حيله خواب
نقش يک دريچه رو ميله قفس بکش
براي يک بار که شده جاي خودت نفس بکش
کاش که مي شد تو زندگي ما خودمون باشيم و بس
تنها براي يک نقاب حتي براي يک نفس
تا کي به جاي خودما نقابمون حرف بزنه
تا کي سکوت رو رج زدن نقش همايش غمه
هر کسي هستي يکدفعه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن رها شو از حيله خواب
نقش يک دريچه رو ميله قفس بکش
براي يک بار که شده جاي خودت نفس بکش
مي خوام همين ترانه رو تو صحنه فرياد بزنم
نقابم و پاره کنم جاي خودم داد بزنم

لینک
شنبه، 5 اسفند، 1385 - فرهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:32  توسط فرهاد  | 

زمين خوردن و...

خیلی ها وقتی کسی به زمین میخوره بهش میخندند و اصلا خنده داره که یکی تو خیابون یهو موقع راه رفتن پاش لیز بخوره  و کله پا بشه (منظورم آسیب دیدگی جدی نیست بلکه یه زمین خوردن ساده است)

حالا اگه اونی که زمین خورد مرد باشه مردم چندان به کمکش نمیاند فوقش یه کمک مختصری برخی از اجناس مذکر بهش میکنند تا پاشه ،مونث ها بجز پیر زنها کاری به کار  این مرد ندارند و شاید یه لبخندی تحویل طرف بدند و برند!  اما اگه دختری و زنی پاش سر بخوره مردم میریزند دورو برش  همیشه دقت کردم مردا بیش از زنها به کمک اون جنس لطیف! میرند یا مثلا میخوان لوطی گری کنند یا یه جوری هائی میخوان  بدن خانمه رو لمس کنند!! و یا حس بشر دوستی شون گل میکنه و.... جالب اینکه این آقایون اگه ماشینی هم داشته باشند میگند خانوم بفرما برسونیمت دکتر ... ! (به انسانهای محترمی که واقعا کمک میکنند توهین نشه یه وقتی)

من بخاطر ضعف و عدم کنترل کافی رو پاهام بارها و بارها زمین خوردن رو تجربه کردم بخصوص تو زمستون و یخبندون که تو شهر ما هم کمش ۴ ماه برف و یخبندونه.  این زمین خوردم برام یه عادت شده.  زمین خوردن یه معلول دیگه برای هیچکس خنده دار و مضحک نیست و همه میخوان یه جورائی کمکت کنن.

چیزی که برام همیشه عذاب آور بوده ترحم و نگاه های سنگین مردمه(البته اونائی که اینجور مواقع کمکم کردن و به دادم رسیدن هرگز لطفشون رو فراموش نمیکنم).  وقتی به زمین میخوری درد ضربه از یه طرف و مردمی که دورت حلقه زدند و دارن الکی به جای کمک بهت دل میسوزونند واقعا عذای آوره. خیلی وقت ها درد جسمی رو  فراموش میکنم وقتی یکی بهم  میگه خدا کمکت کنه! یا یکی سرش و بلندمیکنه  آسمون  و میگه خدا شفاش بده!  و یا میگه خدا هیچکس رو دیگه مثل اون نکنه! و بدتر از آن بارها بهم گفتن آخه چرا تنها اومدی بیرون! یا یکی تو این سن بهم  نحوه راه رفتن رو یادت میده و میگه دستت رو به دیوار تکیه بده از کناره دیوار راه برو!! و... . یه بار هم یه راننده ای که  تو لبه خیابون پام لیز خورد محکم ترمز کرد و در حالیکه خودش رو باخته بود گفت  چلاق تو که  نمیتونی تنها بیای چرا مردم رو بدبخت میکنی!!؟؟

هرگز اون صحنه و حرف اون مرد  اونم در دوران نوجونی ام که خیلی حرف ها برای هر نوجوانی شکننده است رو از یاد نخواهم برد،  ترس ناشی از اینکه پات لیز خورده و تو خیابون افتادی صدای وحشتناک ترمز چرخ ها که میاد زیرت بگیره و حرف راننده و نگاه های مردم که بهم خبره شدند و... از عمق وجود آدم رو داغون میکنه طوریکه  بعدش از ته دل آرزو کردم که کاش زیر ماشین له میشدم و اون حرف زشت را نشنیده بودم( الان که سالها از اون میگذره به راننده هم بابت عصبانیتش حق میدم اما به خاطر توهینش هرگز ازش نخواهم گذشت) 

و این داستان همچنان برای معلولین ادامه دارد و...

لینک
سه شنبه، 10 بهمن، 1385 - فرهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:31  توسط فرهاد  | 

فيلترينگ سايت ها و...

چند وقتیه که خیلی از سایت ها رو مخابرات فیلتر کرده و مردم ایران بدون فیلتر شکن و آنتی پروکسی نمبتونند سایت های سیاسی و خبری که به قول اینا توسط قلم بدست های مزدور جیره خوار...!! اداره میشه ببینند.البته سایت های  پورنو یا همون به قول خودمان سکسی هم شامل این فیلترینگ شدند.چند روز پیش یکی از نمایندگان مجلس دادش به هوا رفت که آقا که تنها ۲٪ از این سایت ها غیر اخلاقی اند و بقیه سیاسی و خبری اند و تازه ۸٪ از اون غیر اخلاقی ها مطالب شون علمی ـ آموزشی هستش.

کارمند یکی از I.S.P ها میگفت از وقتی فیلترینگ انجام شده کاربران ۱۲ شب به بعد بیش از ٪۲۰  کاهش یافته!؟

نمیدونم  این۲۰٪از کاربران محترم  ، قبلا  شب ها سایت های خبری سیاسی مثل گویا،صبحانه،رادیو فردا ، بی بی سی فارسی و یا ...  نگاه میکردند که حالا این موقع شب کانکت نمی شند و یا (تین ایجر) هائی بودند که شب ها به نیازهای فیزیولوژیکی شان از طریق سایت های سکسی پاسخ میدادند!!

گاها خبرهائی در سایت قرار میگیره که موتور های جستجوگر گوگل برای ایرانیان سایت های سکسی را خیلی زیاد سرچ کرده اند و جالب اینکه چند وقت پیش در سایت صبحانه لینکی بود که در داخل ایران سرچ واژه SEX در شهرهای کوچک و بسته از نظر فرهنگی ،به مراتب بیشتر از تهرانی ها بوده!؟  که شاید علت آن دسترسی آسانتر جوانان به کانال های سکس که از کاهواره ها پخش میشن باشه!

واقعیت اینه که خیلی از ما ها بخصوص اون اولین روزائی که تنهائی تو اتاقمون میتونستیم به جهان ارتباطات دسترسی پیدا کنیم به سراغ این سایت ها رفتیم و اینترنت را با  سکس گردی شروع کردیم اما اینکه بعضی ها به این کار اعتیاد پیدا کردند و حتی با وجود متاهل بودن در تنهائی دنبال عکس های سکسی هستند حای بحث کارشناسی داره.

اگر شب ها وارد چت روم ها بشیم پر از دختر و پسرائی  هست که میخوان به قول خودشون چت سکس کنن و جالب اینکه حتی بعضی هاشون ( وب سکس) و (ویس سکس) هم میدند!!

نمیدونم ایران فردا با این جوانان بیمار جنسی به کجا خواهد رفت؟جوانی که به راحتی در نت نحوه خود ارضائی شو به همه اونایی که میخوان ببینند نشون میده(منظور من دوست پسر یا دختر که از طریق نت این کارو انجام میدند نیست) چگونه در ساخت وطنش در آینده شرکت خواهد کرد. در غرب اونائی که عکس های برهنه و در حال سکی شان در نت منتشر میشه و یا در فیلم های به اصطلاح سوپر شرکت میکنن نگاه کاملا حرفه ای به این قضیه دارند و بابت این عمل مزد میگیرند و یک شغل براشون محسوب میشه،  اما جوان وطنی ما نتنها مزدی نمیگیره بلکه پول تلفن و کارت اینترنت رو هم میده و در آخر به همه رو میندازه که ایها الناس  بیائید آلت جنسی من رو ببیند و...

لینک
دوشنبه، 2 بهمن، 1385 - فرهاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:30  توسط فرهاد  | 

يلدا نويسی و معلولين و...

کم کم از تب یلدا نویسی  وبلاگ ها کم شده، موجی که بطور فراگیر دامان وبلاگ نویسان ایرانی را  گرفت. از سیاستمدار تا هنرمند،از ورزشکار تا استاد دانشگاه و بسیاری از مردم عادی شروع به لب گشودن و اعتراف به گناهان و ضعف هائی نمودند که شاید  تا حالا تنهائی در ذهن شان  مرور میکردند. اشخاص حقیقی بنا به مصلحت تنها به چیزهای ساده و گناهان کوچک آن هم در دوران کودکی! اعتراف نمودند اما اشخاصی که با نام مجازی وبلاگ نویسی می کنند ،می شد از عمق جانشان صدای اعترافات آنها را شنید.

در این میان با جستجو در بین وبلاگ نویسان معلول بندرت میتوان یلدا نویسی رادر بین آنها مشاهده نمود.با کمی تامل میتوان دریافت که معلولین نسبت به مردم عادی شاید کمتر مجال گناه،اشتباه و ... داشتند.قسمت اعظم اعترافات یلدا نویسان در مورد روابط جنسی و گیر افتادن ها،خود ارضائی ها،دزدی از جیب پدر گرفته تا مغازه ها و غیره بودند.شاید افراد معلول بدلیل داشتن محدودیت های جسمی و طبع آن محدودیت های اجتماعی و فرهنگی  کمتر در معرض این دست از مسائل بودند و یا ممکنه معلولین بدلایل نگاه های سنگین جامعه رو خودشان حاضر نشدند لب به اعتراف بگشایند!و یا...

لینک
يكشنبه، 24 دى، 1385 - فرهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:29  توسط فرهاد  | 

آگهی های بازرگانی و...

آگهی های تلویزیونی تا اونجائی که به یاد دارم تا اواخر دهه ۶۰ به هیچ وجه از تلویزیون و رادیو پخش نمی شد!! بعد از انقلاب پخش این پیامهای بازرگانی را مصرفی بار آوردن مردم و در نتیجه   نیازمندی کشور به استکبار جهانی میدونستند!  لذا بعد از انقلاب ۵۷ این آگهی ها قطع شده بود(آگهی های قبل از انقلاب رو ندیده ام).

حدودای سال ۷۰ ابتدا صرفا بانکها شروع به پخش آگهی ها و تیزرهای رادیوئی و تلویزیونی نمودند و بتدریج اجناس داخلی هم به این تبلیغات افزوده شد اما تبلیغ اجناس خارجی ممنوع بود.بتدریج شرکتهای خارجی و چند ملیتی وارد بازار ایران هم شدند اما هنوز مخالفت های برخی مسئولان دولتی و گاهی پارتیزانی! دیده میشد بطوریکه کوکاکولای مشهد،رستوران های که محصولات مک دونالد را میفروختند و فروشگاههائی که تابلو های تبلیغاتیشان آرم وایت وستینگهاووس و... بود از دست این عملیاتهای پارتیزانی بی نصیب نموندند!

حالا پس از گذشت  سالها و ایجاد رفرم(یا شاید هم دفرم!) یکی از چیزهائی که موقع دیدن تلویزیون وطنی مثل خوره روی اعصاب مردم راه میره  همین پخش آگهی های تبلیغاتی انواع محصولات وطنی و استکباری و... هستش.

نمیدونم دقت کردید یا نه؟ در تمام جهان اشخاصی که تبلیغ میکنند و در کلیپ های تبلیغاتی حضور دارند یا دختر ها و زنان خوشگل هستند یا خوانندگان و هنرپیشه ها و... . اما در کشور ما از دختران و زنان خوشگل خبری نیست،هنرپیشه ها هم  کاره ای نیستند!   بلکه اغلب  پسرانی در این کلیپ ها جولان میکنن که  ابرو گرفته و از  رژ ملایم لب و انواع سفید کننده ها و حتی از خط چشم و رژ گونه به بهره نموندند و با پوشیدن تی شرت هایی شبیه تاپ زنانه و شلوار جین چسبان و با افه های دخترکانه(سوسولانه)  ،تکون دادن ملایم باسن موقع راه رفتن ! نوشابه میخورند،شامپو تبلیغ میکنن،تو بانک حساب پس انداز باز مینمایند و...

 شاید اگه روزی یکی از این بیگانه ها که راهشو گم کرده و سر از اینجا  در آورده  با دیدن این کلیپ های تبلیغاتی فکر کنه که  تلویزیونش رو یکی از کانال های GAY و PLAY BOY ّ افتاده و ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:29  توسط فرهاد  | 

صدام...

اعدام صدام و دیدن صحنه های به دار آویخته شدن یک دیکتاتور برای خیلی ها مسرت بخش بود. او زمانداری بودکه وقتی بر مسند قدرت تکیه کرد  قتل،شکنجه،حبس و... برای او لذت بخش ترین امور بود.امروز هر جا میرفتم خبر اعدام این دیکتاتور بود،خیلی ها خوشحال بودند اما در میان این مردم گاهی حرفهای متمایزی هم میشد شنید و کنجکاو نشد. برخی اصلا اصرار میکردند که اعدام شونده بدل صدام! هستش،برخی اصلا صحنه را شبیه به یک فیلم میدونستند،چند تائی او را قهرمان میدونستند و معتقد بودند که اگر اعراب پشت این شیر مرد عرب را خالی نمی کردند حالا این صدام بود که سران اسرائیل را در تل آویو به دار مجازات میکشید! در این میان تک توکی هم ادای روشنفکری در میاوردند و کل فلسفه اعدام را به زیر سوال میبردند و...

دسامبر ۲۰۰۶ میلادی پرونده ۳ دیکتاتور را در هم پیچید،پینوشه خونخوار کهولت امانش نداد و مرد، ترکمن باشی رئیس جمهور مادام العمر ترکمنستان قلبش از طپش افتاد و در آخر صدام بی رحم و جانی طناب داری را  که به گردن هزاران نفر انداخته بود ،خود قربان یکی از همان دار هائی شد که روزی در اداره امنیتی منطقه کاظمیه بغداد  برای اعدام مخالفانش کار گذاشته بود .

ظهر پس از دیدن صحنه های اعدامش در ذهنم فلاش بکی به گذشته کردم، یاد دهه ۶۰ افتادم بمباران،موشکباران ...  تازه وارد دوره راهنمائی شده بودم در حیاط مدرسه مان پناهگاهی ساخته بودند که ۲۲ پله رو باید میرفتی پائین تا به پناهگاه میرسیدی.یهو سر کلاس آژیر خطر به صدا در می اومد و بچه ها همراه معلمان به پناهگاه هجوم میبردند.حمله های هوائی دوره ای بود و اغلب هر ساله در زمستان تشدید میشد، در موقع حمله هوائی من اصلا به پناهگاه نمیرفتم چون در آن موقع اگه حرکت میکردم زیر فشار بچه ها نمیتونستم تاب بیارم و له میشدم. اغلب از زمان پخش آژیر تا حمله هوائی  و شنیدن صدای بمب و ضد هوائی ۲-۳ دقیقه ای طول میکشید تو این فاصله همه میتونستن به پناهگاه فرار کنن اما من منتظر میشدم همه برن و دوان دوان حداکثر خودم را به حیاط مدرسه میرسوندم و چون دیگر حمله آغاز میشد و من تنها بودم هرگز جرات رفتن به پناهگاه را نمی کردم . ناظم و مدیر از در پناهگاه داد میزدن بیا! اما نه اونها جرات داشتند که بیان منو ببرن و نه من که بچه و تنها بودم جربوزشو داشتم که برم...

لینک
يكشنبه، 10 دى، 1385 - فرهاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:28  توسط فرهاد  | 

بوی عادت...

 مي خواست پيانو بنوازه، اما دست هاش به کليد هاي پيانو نمي رسيدند. وقتي بالاخره دست هاش به کليد ها رسيدند پاهاش به کف زمين نمي رسيدند. وقتي سرانجام هم دست هاش به کليد ها رسيدند و هم پاهاش به کف زمين رسيدند ديگه اصولا دلش نمي خواست اون پيانوي کهنه رو بنوازه...

چند وقت پيش اين مطلب رو تو يه کتابی ديدم خيلی واسم جلب اومد. بارها خودم اينو حس کردم. آرزوهامون هر روز متغيرند، خيلی وقتها آرزومون رسيدن به خواسته هامون هست.خودمون را آزار ميديم  تمام تلاشمون را برای بدست آوردنش انجام ميديم اما وقتی بهش رسيديم ميبينيم که  ارزش اونهمه تلاش رو نداشت. تو اينجور مواقع از خودم میپرسم چه چيزی ميتونه بعد از بدست آوردنش ،ساليان سال تازگی خود رو حفظ کنه و بوی عادت و کهنگی رو نده...

لینک
دوشنبه، 21 فروردين، 1385 - فرهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:27  توسط فرهاد  | 

خيال پردای...

ديروز فيلم  مرد بارانی( rain man)  با بازی داستين هافمن و تام کروز را ديدم. نسخه ای که تلويزيون وطنی نشون داد کمی با نسخه ارجينال فرق داشت!  چند وقتيه که فيلم های خوبی در مورد افرادی با معلوليت ذهنی از تلويزيون پخش ميشه مثل   من سام هستم،ذهن زيبا و همين مرد بارانی و  ... . اما هيچ فيلمی از اين دست را به اندازه ذهن زيبا دوست ندارم. اين فيلم در مورد زندگی يک دکتر رياضی بود که به اسکيزوفرنی مبتلا بود و توهم هاش کاملا زندگی اش را تحت تاثير قرار داده بود. اما باز متاسفانه تلويزيون ما بينندگانش را از ديدن  روابط عاطفی و زناشوئی اين دکتر با همسرش را که از قشنگترين سکانس های اين فيلم بود،محروم ساخت!  همه ما دچار توهم و خيال بافی ميشيم.اما خيلی هامون عارمون مياد  بگيم  که تو بزرگسالی هم خيال پرداز ماهری هستيم!! ودر  خاطراتمون فقط از روياهای کودکی مون تعريف ميکنيم. رويا پردازی يکی از موهبت هائی است که خدا تو ذهن ما ايجاد کرده و با اين قدرت ميتونيم به آسانی به اونی که ميخواهيم دست بيابيم. همه ما در زندگيمون دچار محروميت هائی بوده و خواهيم بود،کمبودهائی داشته و خواهيم داشت. اين حرمان ها باعث ميشند ما دچار تنش های روحی شويم و عقده های ناشی از اين  کمبودها روی رفتار و افکارمان تاثير سوئی خواهند گذاشت. محروميت های بيرونی و درونی از يک طرف و آرزو ها و خواسته هامون از طرف ديگر اضطراب ،افسردگی و تشويش را بوجود خواهند آِورد و تنها خيال پردازيست که کمی باعث تعادل اين دو تا کفه خواهد شد. سيستم تخيل مان را اگر بخوبی پرورش داده باشيم در اين وقت ها حتما به کمکمون خواهد اومد.ميتونيم با تمرکز کردن، در روياهامون به جاهائی برسيم که هرگز فکرشو هم نمی کرديم! اسب سپيد خيالمون ما را به جاهائی خواهد برد که هرگز نرفتيم،کسائی را خواهيم ديد که هرگز امکان ديدنش نبود، کارهائی را باهش انجام ميديم که هرگز باور نداشتيم! و... .

چشمام را باز ميکنم ناگهان ميبينم همه چيز تمام شدو برگشتم سر جای اولم!  دلم ميگيره که کاش تموم نميشد و اون همه موفقيت رنگ واقعيت به خودش ميگرفت. اما نميشه.  بچگی هام عاشق فوتبال بودم بخصوص گلری را دوست داشتم. وقتی همسن هام بازی ميکردند تنها حسرت چند لحظه جای تک تک اونها بودن تمام وجودم را فرا  می گرفت. دلم ميخواست من هم بازی ميکردم و ميتونستم مثل اونا بدوم ،توپ بگيرم ،گل بخورم . حتی تو بازی آسيب ببينم و درد بکشم! اما تو واقعيت هرگز امکانش نبود. رويای خودم رو صدا ميزدم و از من دروازه بان تيم ملی می ساخت! الان نيز اين رويای خوب من تمام خواسته هام و آرزوهام رو برآورده ميکنه!!؟

دوباره چشام رو باز ميکنم  درسته سر جای اول هستم اما از خالق خودم سپاسگزار ميشم که اين امکان را برام بوجود آورده که من نيز لاقل تو عالم مجازی بر محدوديت هايم غلبه کنم   و باز دعا ميکنم که اين رويای زيبای من  و هيچ کسی  هرگز دچار بيماری نشه و شيزوفرنی   به سراغم نياد  آمين!!...

لینک
چهارشنبه، 9 فروردين، 1385 - فرهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:26  توسط فرهاد  | 

خيلی دور خيلی...

ديشب فيلم خيلی دور خيلی نزديک از تلويزيون ديدم،با ديدنش حس غريبی بهم دست داد.زمانيکه خدارا کنار ميزاری و يا زمانيکه خودت رو بهش نزديکتر می کنی همه و همه تحت تاثير  محيط اطرافت و حالات روحی که در اون قرار داری،هستند.خيلی هامون وقتی در مصيبت قرار می گيريم تنها اميدمون خداست،باهاش درد دل ميکنيم  ازش انتظار کمک داريم و او را تنها ياور  و پشتيبان خود حس می کنيم. اگه شر و مصيبت از  مون دور شد از خدا تشکر ميکنيم حل شدن مشکلمون رو لطف الهی ميدانيم و اگه  گره از کارمون گشوده نشد  آن را مشيت الهی دانسته و خود را دلداری ميديم. اما گروهی از ما که طاقتمون کم هستش وقتی دعامون بر آورده نشد مسئول تمام بدبختی هامون را گردن خدا ميندازيم و با ناسزا گفتن بهش ميخواهيم اندکی از بار فشار،کم کنيم! تعداد اندکی مون هم پا را فراتر گذاشته و موجوديت خداوند را زير سوال می بريم!؟

خيلی ها ميگند کسانيکه که موقع سختی ها کفر ميگند خداوند به شديدترين وضع ممکن  حال اون فلک زده را خواهد گرفت!؟  برخی ها هم ميگن قضا و قدر اينطوری بود که اين آدم در برابر سختی ها تاب نيارد و اينگونه به خدا بتازد!  و اندکی هم که به کل انکارش ميکنند  ميگند  اگه وجود داشت عدالتش و قدرتش نيز بايد به چشم می خورد!!!

من ميگم اون اونقدر بزرگه که  فحش من و امثال من براش اهميتی نداره.اگه خدای من با ناسزا گفتن من بهش  عصبانی ميشه پس فرقش با من انسان چيه؟؟؟! اگه يکی تو اوج درماندگی شروع به کفر گويی کنه خدا به نظر من اصلا اون رو مغضوب خودش قرار نميده.شايد اين راه را خدا خودش جلوی بندگان بی طاقتش گذاشته که با گفتن ناسزا به پروردگارش کمی  در برابر مشکلات آرامش بيابه!  وقتی اين بنده از همه جا و همه کس و حتی از آفريدگارش نا اميد ميشه،دم دست ترين و آسانترين راه اين بنده شکايت و ناله کردن از خدايش هستش و شايد آن نوع شکايت از خدا ميتونه نوعی مناجات با پروردگار باشه و يقينا خدا به اين نوع مناجات هم گوش خواهد داد و کمکش به انسان در اينگونه موارد شبه دستت کمکی است در بيابان به دکتر منکر خدا در فيلم خيلی دور خيلی نزديک...

لینک
چهارشنبه، 2 فروردين، 1385 - فرهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:25  توسط فرهاد  | 

و خداوند عشق را...

مدتی بود سريال (خداوند عشق را آفريد) از تلويزيون پخش ميشد. ديروز آخرين قسمت اون رو ديدم.در نوع خود بسيار جالب بود با دبدن قسمت آخرش بغض گلويم رو فشار می داد.خانوم وکيل وقتی از آينده عشقی اش مطلع شد و رقيب آينده اش رو ديد ابتدا چقدر فرو ريخت، اما وقتی فهميد قبل از مرگش اين رقيب هرگز پيدايش نخواهد شد چه زيبا با مسئله برخورد کرد.وقتی اين دوتا دل داده زير نور مهتاب به آسمون نگاه کردند چه مناجات زيبائی به زبان راندند:

بار الهی بر من رحم کن 

چون ميدانم چقدر ناتوانم

باشد که لباس فاخری نداشته باشم

باشد که دست و پايی نداشته باشم

اما نباشد روزی را که قلبم  از عشق خالی باشد ...

                                                                  آمين

با خود اين دعای سريال را مرور ميکنم ،اما  مگر ميشود دست و پايی نداشته باشی و انتظار عشق رو بکشی؟! اغلب معلولين به خاطر نقص جسمانی از داشتن عشقی  این هديه زيبای خداوند به انسان محرومند و بايد تنهائی را تا هميشه تحمل کنند تا روزی که مرگ او را بسوی عشق آسمانی برساند و اين داستان عشق يک معلول است... 

لینک
دوشنبه، 29 اسفند، 1384 - فرهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:24  توسط فرهاد  | 

بوی عيد...

بوی عيد همه جا رو گرفته و همه در تکاپو هستند.اونائی که وضعشون توپه همه چيزشون رو نو کردند و اونائی که ندارند از اين عيد جز حسرت چيزی براشون باقی نمی مونه! ميگن عيد يعنی تجديد دوستی ها، خونه تکونی غم دل ها و ...  اما واقعا اينطوريه؟؟!

گفتن هميشه آسونه،ساده است،خيلی ها با به زبون آوردن اين کارهای به اصطلاح نيک!  به خيال خودشان از عذاب وجدان راحت ميشن ، در برابر خريدهای ؟؟؟ تومانی شب عيد واسه خودشون، يه صد تومانی مچاله از جيبشون در می آرند و پس از چرخوندن دور سر خود و خانوادشون اون رو بعنوان صدقه کنار گذاشته و ديگه وجدانشون اونها رو آزار هم نميده چون به درماندگان کمکی هم کردند!!

واين عيد هم تموم خواهد شد و عيدی ديگه از راه خواهد رسيد،مردمان فقير و غنی جای خودشان را تنگدستان و ثروتمندان  آينده خواهند داد اما اين داستان تا به ابد ادامه خواهد يافت و ...

لینک
يكشنبه، 28 اسفند، 1384 - فرهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:24  توسط فرهاد  | 

معلوليت يعنی...

احساس عجيبی دارم،حس ناشناخته ای رو قلبم فشار مياره،دلم ميخواد حرف بزنم.کاش ميشد اون چيزی را که تو دلم حس ميکردم به زبون بيارم! . اينجور وقت ها هر کسی دنبال گوشی ميگرده که مکنونات قلبی خود رو بهش بگه،اين گوش بسته به موضوع  میتونه يک رفيق باشه،والدين باشه،عشق آدم باشه و ...  . گاهی دلت ميخواد دوست بداری و گاهی دلت ميخواد دوستت بدارند،گاهی دلت ميخواد بپذيری و گاه گاهی هم می خوای تو رو بپذيرند. معلوليت يعنی سرکوب اين احساس ها.به جرم اينکه معلولی نبايد بگی دوستت دارم و حتما نتيجه بدش رو خواهی ديد و بعدا هزار بار پشيمان ميشی که چرا گفتی!! معلوليت يعنی تنهائی يعنی سانسور احساسات،معلوليت يعنی...

لینک
يكشنبه، 21 اسفند، 1384 - فرهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:23  توسط فرهاد  | 

هرگز مرا چنان كه...

هرگز مرا چنان كه منستم
يك آفريده زين همه نشناخت
بس درد داشتم كه بگويم
اما دلم نگفت و نهان كرد...

(نادر نادر پور)

ديشب بدجوری دلم گرفته بود، داشتم در ميان شعله های يک درد کهنه می سوختم، دلم می خواست همدمی داشتم تا با حرف زدن شايد به آرامش ميرسيدم اما افسوس که کسی نبود! طاقتم داشت تموم می شد اشک هام مثل هميشه به کمکم اومد. بالشم تنها همدمی بود که قطرات اشکم که هر کدومش باری از غم رو از وجودم می شستند رو داشت تو خودش جای ميداد.بعد از کمی آروم شدم و اين شعر رو چند بار با خودم زمزمه کردم  هرگز مرا چنان كه منستم/ يك آفريده زين همه نشناخت/ بس درد داشتم كه بگويم/اما دلم نگفت و نهان كرد...

لینک
جمعه، 19 اسفند، 1384 - فرهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:22  توسط فرهاد  | 

پرواز را به خاطر...

پرنده مردني است

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم
چراغها ي رابطه تاريكيند
چراغهاي رابطه تاريكيند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد گرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است

(فروغ فرخزاد)

لینک
جمعه، 5 اسفند، 1384 - فرهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:21  توسط فرهاد  | 

تقويم...

تقويم رو دارم نگاه ميکنم ،اسفندماه داره مياد بوی عيد کم کم داره به مشام ميرسه.تقويم رو که ورق ميزنم روی چهاردهم اسفند زوم ميکنم،روز درختکاری است .يهوئی دلهره و اضطراب برم ميداره، اصلا دلم نمی خواد پانزدهم ماه بياد!! با خود ميگم خدايا...! نتيجه اين بازی چی خواهد شد؟  شورای حکام پرونده ما رو  چگونه به شورای امنيت ارجاع خواهد داد؟!  جلسه شورای امنيت کی برگزار ميشه؟ بين چهار گزينه کوتاه اومدن اينها و ختم قائله، کوتاه اومدن طرفين و فعاليت هسته ای محدود اينا،يا آغار تحريم گسترده اونا عليه اينا و گزينه آخر هم يورش نظامی  اونا، کدوم درست خواهد بود؟؟ اندکی تامل ميکنم  ميبينم واقعا هيچ کدوم از گزينه به سود مردم ما نخواهد بود! داشتن انرژی (احتمالا سلاح) اتمی چه دردی را از ما دوا خواهد کرد؟مگه ما از اون انرژی های فسيلی مون به حد کافی استفاده نموده ايم؟ميگند ايران روی منبع عظيم گاز قرار داره  اما خيلی از روستاهامون بخاری نفتی منبه گرماشونه،سالانه حدود ۲ ميليارد دلار بنزين وارد ميکنن اما اما پمپ گازهای سی.ان.جی اغلب خرابند! راستی اگر تو اين همه سال بجای صرف هزينه تحقيقات اتمی اگه دوتا پالايشگاه بنزين می ساختند شايد الان صادر کننده بنزين هم بوديم! و شرم آورتر اينکه اغلب نيروگاه های حرارتی ما با سوخت مازوت کار ميکنن و آلودگی زيست محيطی آن جبران ناپذيره و اینا بودجه لازم جهت گازسوز کردن نيروگا ها ندارند اما برای چند هزار کيلو وات برق نيروگاه هسته ای ؟؟؟ميليارد هزينه صرف می کنن!! اما گزينه آخر!!؟ برخی اونقدر ابلهند که انتظار دارند آقای رامسفلد از تهران خبر آزادی مردم ايران و برقراری دموکراسی تو اينجا را به گوش عالم آدم میرسونه!!! طوريکه تو تاکسی دو تا دختر بهم ميگفتند آخ جون تا چند وقته ديگه دوست پسر آمريکائی هم پيدا ميکنيم!  وای بر اين فکر...

لینک
يكشنبه، 30 بهمن، 1384 - فرهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:20  توسط فرهاد  | 

ويروس...

پس از مدتها کش و قوس و تائيدو تکذيب،بالاخره وجود آنفولانزای فوق حاد پرندگان در ايران تائيد شد. همچنين چند روز قبل از اين مسئولان بهداشت اعلام کردند چون ۳ ساله هيچ موردی از فلج اطفال تو ايران ديده نشده پس بچه های کشور ما از شر اين ويروس آسوده شدند. باز ميگن سرخک و سرخچه رو هم در حال پاک کردن هستيم. دارم به اين فکر ميکنم اگه من حالا بدنيا می اومدم  چه بيماريهای عفونی تهديدم ميکرد؟ ايدز،انفولانزا سرخک يا سارس و...؟؟  اسمش برام مهم نيست چون ميدونم اونوقت يا ميکشت يا پس از مدتی خوب ميشدم اما ميدونم هيچکدوم  از ايناقادر نبود مثل فلج اطفال پاهام رو ازم بگيره !  پاهائی که قرار بود سواری بده و من رو با خودش ببره حالا من مجبورهستم با خودم بکشمشون اينور و انور ...

لینک
پنجشنبه، 27 بهمن، 1384 - فرهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:19  توسط فرهاد  | 

بازم جنگ و بازم معلوليت...

اين روزها باز بوی جنگ و خون به مشام ميرسد! بمباران ها وموشکباران و روز های   وحشت  آن دوران يک به يک از جلوی چشمام رد می شند.وای خدا!!! بازم جنگ،بازم کشته شدن انسانها،باز هم معلول شدن جوانها و...

نميدونم به آسايشگاه جانبازان اعصاب و روان رفتيد؟ آدما هائی اونجا هستند که تا ديروز فرمانده،سرباز،بسيجی و... بودند اما يهو موج انفجار مغزشون رو تکون دادو نتيجه اش اين شد که اما امروز برای آروم کردن رفتار تهاجميشون بهشون هالوپريدول ميدند!!!  وقتی از کنار آسايشگاه نخاعی ها رد ميشی يه تکه گوشتی رو ميبينی که روی ويلچر حرکت می کنه! آيا اين همون دلاور ديروزی نبود که با قامتی استوار می جنگيد؟اما حالا چی؟ زخم بستر امانش رو بريده. اونائی که دست و پاشون رو از دست دادند برای تمام عمر مجبورند نقص عضوشون رو تحمل کنند. کسائی که مجبورند هميشه کپسول اکسيژن همراه داشته باشند چی؟!

آيا اين سريال وحشتناک باز ادامه خواهد داشت؟! آيا باز موج انفجار بر اثر کله شقی مسئولين انسانها ئی رو  در انزوای آسايشگاه مجبور به استفاده از کلر پرومازين و ليتيوم خواهد نمود؟ آخه تا کی ...

لینک
دوشنبه، 24 بهمن، 1384 - فرهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:18  توسط فرهاد  | 

برف و شبگرد...

داره برف مياد و همه جا سفيدپوش شده.از پنجره اتاقم  دانه های برف رو ميبينم،همه جا ساکت و آرومه  همه خوابن،کم کم صدای سوتی رو ميشنوم که داره زيادتر ميشه،اين صدا برام آشناست  صدای سوت نگهبان محله مونه،با اينکه چند ماهه اين صدا رو ميشنوم اما تا حالا قيافشو نديدمش، حس کنجکاويم منو به طرف پنجره ميبره.اين وقت شب تو ميونه اين همه برف و سرما  اين کيه که بازم نگهبانی ميده؟؟!  پنجره اتاقم رو باز ميکنم، برق سفيدی برف، چشمام رو ميزنه،برف زير چراغ های زرد کوچه چقدر با شکوهه،باد سردی چون شلاق رو صورتم مياد اما دلم ميخواد صاحب اين سوت رو ببينم،از بالای آپارتمان به پائين نگاه ميکنم،وای خدا !!! باور کردنی نيست.مردی تنومند بالای ۶۰ سال رو ميبينم که تو يه دستش چوب رو حرکت ميده و با دست چپش سوت رو تو دهنش جای ميده‌، مات ميشم چند لحظه بهش خيره ميشم ،دوان دوان روی برف ها راه ميره و سوت ميزنه. آخه چرا اين پيرمرد؟! شدت سرما مجبورم ميکنه پنجره رو ببندم اما شبگرد محکم تر از قبل سوت ميزنه! ياد هم سن های اين پيرمرد شبگرد  در اين کوچه می افتم که پس از صرف شام سنگين، تو يه اتاق خواب شيک و رو تخت گرم و نرمشون و در کنار همسرانشون و برخی هم در کنار دخترکانی ... !! آسوده تو خواب سنگينی خقته اند و اين پيرمرد شبگرد برای سير کردن شکم زن و بچه هاش مجبوره ... 
لینک
شنبه، 8 بهمن، 1384 - فرهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:17  توسط فرهاد  | 

نوجوانی من...

يکی از خصوصيتهای دوران نوجوانی اينه که آدم دوست داره زيبا باشه و ميخواد خودشو به نحوی مطرح کنه،تو جمع نتنها پذيرفته بشه بلکه به شدت مورد توجه اون جمع واقع بشه.حس پذيرفته شدن نوجوانی باعث ميشه آدم به شدت به ضعف هاش فکر کنه و بخواد به نحوی اين ضعف هاش رو پوشش بده.خيلی ها تو اين دوران مدت ها به آئينه خيره ميشن و سعی ميکنن نقاط ضعف تو چهره و اندامشون رو بشناسن و خودشون رو از نظر ديگران محک بزنن.نوجوان شروع به ايراد گيری از اندامش ميکنه،دخترا اغلب به صورت و دماغ،تناسب بدن و پا و...  وپسرا به زور بازو،قد کوتاه و اندام لاغر و کم عضلانی و...  خود ايراد ميگيرن و هر کدوم به نحوی سعی در پوشش اين نقاط با آرايش،انتخاب لباس،ورزش و بدن سازی و... دارند.

من هم همه ی اين خصوصيات رو داشتم و دلم ميخواست هيچ ايراد جسمی نداشتم،اما وقتی به پاهای نحيف و لاغرم نگاه ميکردم دنيا برام جوره ديگه ای می شد، موقع راه رفتن تو خيابون بجای اينکه بخوام خودمو به نوعی مطرح کنم دوست داشتم کسی من رو نبينه چون نگاههای سنگين و ترحم آميزشون بد جوری دلم رو ميلرزوند.چرا بايد متفاوت از بقيه می بودم؟  گناه من چی بود؟اينا و دهها سوال اينچنينی مثل خوره ذهنم رو آزار ميداد ومن ياس شديدی رو تو اون سنين احساس ميکردم.

نوجوونی من هم مثل همه زود تموم شد اما آرزوها و حسرت های سرکوب شده من تمومی نداشت .تو سنين مختلف به يه شکل متفاوت بودن اما هميشه بايد سرکوبشون ميکردم.گاهی سفر به روياها و بدست آوردن اون چيزائی که حسرتشون رو ميخوردم کمی آرومم ميکرد اما حيف که اون هم با يه پلک زدن زود تموم ميشد و من به همون جای اولم بر ميگشتم.


 

لینک
شنبه، 6 فروردين، 1384 - فرهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:15  توسط فرهاد  | 

بچه که بودم...(2)

اغلب،بچه ها تو بازيهاشون منو راه نميدادن و اگه گاهی دلشون برام ميسوخت ميگقتن برو پشت گلر وايستا اگه توپ گل شد نزار توپ دور بشه!!!

موقع راه رفتن بچه ها ادای راه رفتنم رو در مياوردن و مسخره ام ميکردن،برخی هم کارشون ترحم بود.دلم از همشون ميگرفت  تفاوت بين خود و ديگرون رو حس ميکردم،با اينکه دلم کوچيک بود اما غم بسيار بزرگی رو تو سينه ام نگه ميداشتم.بجای بازی کردن با همسنام هر روز بايد فيزيوتراپی ميشدم و هی بايد مطب دکترهای ارتوپد رو ميگشتم و باز اونا به پدر و مادرم ميگفتن اين خوب شدنی نيست.با اينکه مخاطب دکترا والدينم بود اما معنی حرفشون رو خوب میفهميدم.چند بار هم جراحی شدم  که هر کدومش نياز به استراحت و بستری بمدت چند هفته داشت.

دوران بچگيم با وجود ناملايمات وتحمل درد و رنج تموم شد و من وارد دوران نوجوانی شدم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:13  توسط فرهاد  | 

بچه که بودم...(1)

بچه که بودم آرزوهام مثل خودم کوچيک بود،وقتی قادر نبودم با بچه های ديگه بازی کنم دلم بدجوری ميگرفت.دوست داشتم مثل اونا  بازی کنم،بپرم،بدوم و...

زنگهای ورزش بدترين زمان هام بود!وباز آرزو ميکردم زنگ رياضی بشه اما زنگ ورزش نه !!. دخترا رو نميدونم اما برای پسرا اين زنگ بهترين و خوشترين ساعته. وقتی معلمون تو تخته سياه برنامه ی روز بعد رو  مينوشت نام زنگ ورزش که ميومد صدای شادی و هلهله ی بچه ها کل کلاس رو پر ميکرد،اما من غم بزرگی حس ميکردم.فرداش بچه ها با لباس و کفش ورزشی ميومدن و چنان شور و شعفی داشتن که نگو.من يه جای خلوت می نشستم وبازيشون رو ميديدم.دوست داشتم جای تک تک اونا باشم  دلم ميخواست مثل اونا باشم   لذت بزی رو بچشم و... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:12  توسط فرهاد  | 

وقتی دلت...

وقتی دلت ميگيره حتما علتی داره.ميدونم مشکلاتت زياده.ممکنه از گرونی بنالی،يا با رئيست دعوات شده،حقت رو خوردن،دوستت بهت کلک زده يا شايد هم عشقت بهت خيانت کرده! و...

منم همه ی مشکلاتت رو دارم.هر روز چيزهائی که دلتنگت ميکنه باعث آزار من هم ميشن اما اونائی که باعث دلتنگی من ميشن تو هرگزتو اونارو حس نميکنی.اصلا نميتونی مشکلات منو درکنی،مگه وقتی که دچار مصيبتای من بشی.اما من چی؟هم دلتنگی های تو رو ميفهمم وهم مشکلات خودم رو دارم.

حالا فکر کن اگه موقع دلتنگی هات، مشکل منم بهت اضافه بشه تاب تحملش رو داری؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:11  توسط فرهاد  | 

تفاوت...

تفاوت معلوليت با بيماری رو ميدونيت چيه؟

بيماری مرحله ای است که شما پس از شروع عارضه، تحت درمان قرار ميگيريد و ميدونيد که پس از طی دوره نقاهت که بسته به شدت عارضه از چند روز مثل سرما خوردگی تا چند هفته مثل جراحی های بزرگ و يا شکستگی ها بهبود خواهيد يافت.در اين مدت شما دارای محدوديت هائی خواهيد بود اما موقت و گذرا.بيماری با روند حادی شروع ميشه اما کم کم از بدن خارج ميشه و در پاره ای از موارد نتنها بهبودی حاصل نميشه بلکه بدتر هم ميشه و اخرش باعث مرگ ميشه.

با تمام اين حرفا نميشه گفت يه مريض يه معلوله.معلول کسيه که پس از وقوع عامل، مريض ميشه و پس از درمان های اوليه،مريضيش خوب ميشه اما عوارض برای هميشه روش ميمونه،ضايعات دائمی رو اندامش بوجود مياد،روند به طرف بهبودی و يا مرگ خيلی خيلی کنده ،پس برای هميشه تو جسمش دچار نقص دائمی هستش.

راستی وقتی بيمار ميشيد يادتون  مياد هی خدا خدا ميکنيد که زود خوب بشيد و به روزای قبل بيماری برگرديد.چقدر سخته ادم اجبار ن دچار محدوديت هائی بشه.حتما اگه طول بکشه کاسه ی صبرتون لبريز ميشه و به زمينو زمان فحش ميديد و نميشه حتی باهاتون دو کلمه حرف حسابی زد

در اين زمان بياد اونائی باشيد که جبر روزگار  مجبورشون کرده اين  مشکلی رو که شما تاب تحملش رو برای مدت محدودی نداريد ،برای تمام عمر نتنها تحمل کنن بلکه مجبورن نگاههای سنگين و ترحم آميزتان را نيز  با خودشان يدک بکشن!!please

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:10  توسط فرهاد  | 

شاید هر روز...

شايد هر روز تو خيابون آدمائی رو ميبينی که به نوعی معلوليت دارن.عکس العملت با ديدنشون چيه؟بی تفاوت از کنارش رد ميشی يا دلت به حالشون ميسوزه ويا دلت ميخواد به نوعی بهشون کمک کنی و شايد هم با خودت ميگی کاش اينارو جمع و ايزوله ميکردن تا با ديدنشون آدم حالش بد نشه ؟!!!

اما اين نکته رو فراموش کردی اين معلولين يه روز مثل تو سالم بودن و حتی در صورت مادرزادی بودن، اقلبشون تکامل جنينی شون تا مراحلی عين تو بود!.با خودت فکر ميکنی اينا آدمای اين کره نيستن! و از کرات ديگه اومدن و ساکن اينجا شده ان!!.اما اين نکته هرگز به ذهنت نمياد که تو هم يه روز ممکنه معلول بشی!!! با خودت ميگی وا چه حرفا؟!مگه ممکنه؟؟ اخه ميشه؟؟مزخرفه!!!

اما اگه يه روز خدای نکرده اتفاقی برات پيش بياد،تصادف بکنی،يه بيماری بد بگيری و... اونوقت ميشی عين ديگر معلولين.و متاسفانه اون روز ميفهمی اين آدما از مريخ! نيومده بودن از اين کره ی خاکی اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:9  توسط فرهاد  | 

درباره خودم...

  

من ۲۹سالمه،وقتی هنوز ۶ ماه از عمرم نگذشته بود ميگن تب بدی گرفتم و بعدش دستها و پاهام و گردنم سست شده بود.دکترها نام بيماريم رو فلج اطفالـ(پوليو) تشخيص دادن.

علت پوليو نوعی ويروس که با حمله به نخاع، قسمت حرکتيش رو تخريب ميکنه،قسمت عمده ی مبتلايان خوب ميشن،برخی شون بخاطر مشکلات تنفسی در همون چند روز اول ميميرن  اما فقط درصد کم شون مثل من نه خوب ميشن و نه ميميرن اما تا اخر عمر معلول باقی ميمونن.جالب اينکه اين بيماری درمان ندارد اما با خوراندن دو قطره واکسن کسی مبتلا نميشه.

خوشبختانه الان اين بيماری در اغلب کشورها ريشه کن شده و ديگه هيچ کودکی بخاطر اين بيماری فلج نميشه.ميتونم بگم من جزء اخرين قربانيان پوليو ميباشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:8  توسط فرهاد  |