تبليغاتX
دلتنگي هاي يك معلول - ارتجاع...

دلتنگي هاي يك معلول

اجتماعی

ارتجاع...

مدتیه وبلاگم فیلتر شده، انگار طرح ارتقاء امنیت جامعه به این وبلاگ نیز اصابت کرده و...

سالها پیش یعنی وقتی داشتم دیپلم میگرفتم و خودم رو برای کنکور آماده میکردم برای یه درس که احساس میکردم ضعیف هستم معلم خصوصی گرفتم.این آقای معلم کنکور که برای خودش هم اسم و رسمی داشت و الان هم ساعت حق التدریسی ایشان از یک مدرس دانشگاه با درجه دانشیاری و حتی استادی هم زیاد است!! پول هنگفتی(حداقل برای خونواده من) برای ۲۰ جلسه مطالبه نمود که قادر به پرداخت نبودیم بالاخره پس از چونه زنی گفت من برای ۴ دختر این درس رو میخوام تدریس کنم با خونواده آنها صحبت میکنم اگر موافقت کردند تو با پرداخت یک چهارم این پول تو کلاسم شرکت کن.(شرایط زمانی و فرهنگی الان با اوائل دهه هفتاد قابل مقایسه نیست آنوقت ها فشار خیلی شدیدتر بود و اگه میفهمیدند آموزشگاهی مختلط هستش فورا درش رو تخته میکردند)   و سرانجام من در کنار آن چهار دختر کلاس نیمه خصوصی را در یک آموزشگاه خارج از وقت رایج آغاز کردم.جلسات آغازین رفتار دختر ها جالب بود موقعی که معلم  استراحت  میداد آن دختر ها رفتارشان(همگی با هم از قبل دوست بودند) طوری بود که انگار یک پسری خنثی! در کلاس نشسته و چون معلولیتی داره چیزی حالیش نیست! اما کم کم رفتارشان با من عوض شد و ما پنج تائی با معلم دیگری هم صحبت کردیم که درس دیگری را با این شرایط اما با هزینه بسیار نازلتر از این آقا معلم اولی  تدریس نماید. یک روز پس از اتمام  امتحانات نهائی ثلث سوم و ۲۰ روز مانده به مرحله دوم کنکور(کنکور تا چند سال پیش دو مرحله ای بود) عصر بین دو معلم یکساعت  وقت بیکاری داشتیم.من رفتم بیرون از آموزشگاه و به داخل یک آبمیوه فروشی  وارد شدم داشتم بلند میشدم که دیدم یکی از دخترای همکلاسم وارد مغازه شد و چون تنها کنار میز من جای نشستن بود اومد و نشست.با هم مشغول حرف زدن بودیم که یهو دیدم دو مرد ریشو که اونوقت ها بهشون حزب اللهی میگفتن و جزو مشتری ها بودند از جاشون بلند شدند و به طرف ما اومدند که نسبتتون با هم چیه و این حرفا؟!! مردک غول پیکر که بوی بسیار بد عرق تن هم میداد از بازوم گرفت و خواست بلندم کنه اما چون من بخاطر شرایط جسمیم کنترلی روی خودم نداشتم با یه هول دادن روی میز بغل دستی ام افتادم و با میز و لیوانها رو زمین پخش شدم.این مردک پس از به زمین خوردنم متوجه معلولیتم شد و مشتری های توی مغازه به این عملش اعتراض کردند. مرد عوضی  بهم گفت دعا کن که پات چلاقه!! و الا یه بلائی سرت میاودم که پرندگان هم به حالت گریه کنند و از مغازه بیرون رفتند.

پول لیوانهای شکسته و آبمیوه های ریخته شده به زمین را هم دادم و از مغازه اومدم بیرون اما اصلا حال درست و حسابی نداشتم آخه تو اون سنین حساس  پیش همه خیلی تحقیر شده بودم. تو دلم به هرچی حزب االهی و... فش میدادم اما آروم نمیشدم. سه روز کلاس نرفتم روز چهارم که رفتم حتی معلم هم بهم دلداری داد و گفت تو میتونی با رسیدن به درجات علمی خودت رو نشون بدی و ... .

چند سال پیش بطور اتفاقی آن دختر را در یک مکان عمومی  به اتفاق نامزدش دیدم.او بهم آن اونروز را یاداور شدو گفت ببین حالا چقدر اوضاع عوض شده و ... و یک نکته هم بهم گفت که آنموقع دلیل رفتار جلسات اول دخترها را نسبت به خودم فهمیدم. بهم گفت وقتی آقای معلم به والدین دخترها گفته که یک پسری هم میخواد بیاد کلاس والدینشان بشدت مخالفت کردند اما وقتی معلم توضیح داده که طرف معلولیت داره والدینشان نظرشون عوض شده و گفتن پس بی خطره مانعی نداره!!!

این روزا که شاهد برخورد پلیس با جوانان هستیم نمیدونم چرا این خاطره پس از ۱۵ سال دوباره برام زنده شده و شاید هم جامعه مان ارتحاعی شده و دوباره به دهه های جنگ و بگیرو ببند برگشتیم...!!!

لینک
سه شنبه، 25 اردىبهشت، 1386 - فرهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:35  توسط فرهاد  |