تبليغاتX
دلتنگي هاي يك معلول - کمک و...

دلتنگي هاي يك معلول

اجتماعی

کمک و...

امروز عصر که بارون زد و آفتاب در اومد دلم خواست به پارکی برم تا از هوای بهاری استفاده کنم.تنها بودم، از تاکسی که پیاده شدم تازه یادم افتاد که آی خدا بیست تا پله آن هم بدون نرده داره. تردید داشتم که برگردم یا برم بالا، آخه اگر نرده داشت میتونستم از اون کمک بگیرم اما چیزی نداشت.همه می اومدندو میرفتن اما من همچنان اندر خم پله اول!

دلم یه بازوی دوست و آشنائی و کرده بود که پیدا بشه و ازش کمک بخوام اما دریغ از آشنا. از طرفی اینجور مواقع حالا درست یا اشتباه اصلا از غریبه دلم نمیخواد کمک بگیرم.به زحمت چند پله اول رو بالا رفتم اما مگه میشد رفت انگار که مثلا داشتم به قله اورست صعود میکردم!!

پله ها اینطوری چیده شده بود که ۵ تا پله پشت سر هم بود بعد حدود یک متر صاف و دوباره پنج پله بعدی.

فکر کنم یه بیست دقیقه ای طول کشید که که تا پله هیجدهم رسیدم  و دو قدمی فتح قله اورست بودم که یه پسر بچه ای شیطون که داشت رو پله ها میدوید بهم برخورد کرد من افتادم به پاگرد سومی   و دستم کمی خونی شد. چند نفری اومدندو بلندم کردندو من بازوی یکیشون رو گرفتم تا رسیدم به اوج قله!!

شاید برای کسائیکه مشکل حرکتی ندارند رفتار امروز من براشون احمقانه به نظر بیاد اما همتایان من نیک میدانند که کمک گرفتن از دیگران برای گذشتن از موانع شبیه جلو بردن کاسه گدائی است!!

لطفا اگر این مشکل و نداری زود موضع نگیر چون تنها اونی میتونه این حرفم را بفهمه که عین خودمه و... 

لینک
پنجشنبه، 10 خرداد، 1386 - فرهاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:36  توسط فرهاد  |