تبليغاتX
دلتنگي هاي يك معلول - شب آرزوها و...

دلتنگي هاي يك معلول

اجتماعی

شب آرزوها و...

این روزا که آغاز ماه رجب  قمری است تلویزیون را که باز میکنی هی در مورد شب آرزوها و برآورده شدن آرزوهای مومنین در این ماه میگه.

وقتی بچه بودم و اوایل دوران ابتدائی را میگذروندم  در عالم خیالات بچگی به معجزه اعتقاد زیادی داشتم،فکر میکردم اگه آدم در شب های خاصی از خدا چیزی را بخواد صبح که از خواب بیدار میشه فوری به اون خواسته اش میرسه!

شب اعیاد و تولد های امامان، احساس خاصی بهم دست میداد،از عصر شب اعیاد مذهبی، تو دلم رازونیاز میکردم که ای پیغمبر!،امام!،خدا!   کاری کنید که من  خوب بشم و مثل بقیه بچه ها بتونم بدوم،بازی کنم و...

شب تولد هر امام و پیامبر بهشون رو مینداختم و با اون درک بچگی ازشون میخواستم که وقتی من خواب هستم بیان و رو پاهام دست بکشن تا شفا پیدا کنم و...

یادمه صبح روزهای میلاد، چشمام را که باز میکردم اولین کارم این بود که دستام را رو پاهام میکشیدم اما هیچ تغییری را احساس نمیکردم!  با خودم میگفتم حتما گناهی ازم سر زده مثلا درسم را نخوندم یا موقع نوشتن مشق هام چند سطر را به عمد پروندم و مثل اینا... که معجزه رخ نداد!

باز شب میلاد دیگری می اومد و خواسته های پنهانی من که هرگز والدینم متوجه این دعا هام نبودند،از ۱۴ معصوم درخواست میکردم اما هیچ اتفاق خاصی رخ نمی داد !

بتدریج که به سن بلوغ نزدیک میشدم دیگر این دعا ها رو میذاشتم کنار و به دنیا یه جور دیگه نگاه میکردم.

دوران بلوغ  دوران تحول فکری و عقیدتی،جنسی،جسمی و بدنی هر فردی است و من نیزبالتبع مشمول همین قانون طبیعی بودم.

با واقعیت مواجه بودم و به باور رسیده بودم که معجزه ای رخ نخواهد داد! از یک طرف نوجوانی بودم که خیلی آرزوهای سرکوب شده ای داشتم و از طرف دیگر دلم میخواست مثل همسالان خود باشم .در این زمان  سیستم  های پیشرفته مغزی به کمکم اومدند  و با ساخت داستانهای جذاب که من همیشه  در همه آنها قهرمان آن داستان بودم! به من کمک کردند که بتوانم در برابر آن خواسته های سرکوب شده و واقعیت های موجود، تعادلی بدست بیاورم و با رویا سازی و خیال پردازی به چیزهائی که دلم میخواست  حتی برای یک لحظه برسم!!

افسوس که عمر این تخیلات هم بسیار بسیار کوتاه بود و با یک پلک زدن فنا میشد و من دوبار به نقطه سر خط برمیگشتم.

دیپلمم را که گرفتم دیگه مثلا بزرگ شده بودم و بعد از آن دیگه رویا پردازی هم تموم شده بود و من بودم و با کوله باری از امیال سرکوب شده. واقعا مایوس شده بودم دیگر واقعیت را کاملا پذیرفته بودم و ...

این بار مثل فیلسوفان رفتار میکردم و در هر کاری دنبال رابطه بین علت و معلول میگشتم.در ذهنم کل أفرینش را مثلا نقد میکردم! به ادیان ایراد میگرفتم و کل ماورالطبیعه را انکار می نمودم(ریشه اش همان عدم اجابت دعا های بچگیم بود)و ...

 اما الان دیگر نه دعائی دارم و نه آرزوی بزرگی،نه خیال پردازی میکنم و نه به اصول آفرینش اشکال میگرم!(آخه من کی بودم که قوانین خلقت را نقد کن؟!)

الان به یه چیز ایمان دارم:

آمدنم دست خودم نبود، زیستن بهم تحمیل شد و رفتنم را نیز هرگز نمیتوانم تعیین کنم!!!!؟؟؟....   

 

لینک
سه شنبه، 26 تير، 1386 - فرهاد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 0:17  توسط فرهاد  |